تبليغاتX
::Hamid Reza's Weblog::
خاتمه از صفر
87/04/28
ساده و بی‌سایه

خبر غافلگیرکننده و بس ناخوشایندی بود فوت خسرو شکیبایی.

"گریه نکن ریرا

راهمان دور و دلمان کنار همین گریستن است"

 شکیبایی شاید جزو معدود بازیگرهایی بود که در تمام فیلمهایش از دیوانه‌بازی‌های فیلسوفانه‌ در "هامون" گرفته تا لات‌بازی‌های لمپنانه‌ در "حکم" و "چه کسی امیر را کشت" و حتی آن مدل عاشقی کردن‌های عجیب غریبش در "روانی" و "عاشقانه" و اوجش در "سالاد فصل"، همواره و همواره برایم دوست داشتنی بود و جذاب. "اتوبوس شب" را هم همین دو سه ماه پیش به عشق شکیبایی (و فروتن) و نه به خاطر کرور کرور جایزه‌ای که برده بود، تماشا کردم...

و البته فراموش نشدنی‌ست آن صدای جذابش که اول "ریرا" و بعد هم علی صالحی را برایم هدیه آورد... راستی شاید فقط همان چند لحظه‌ای که چهارشنبه شب‌ها از روح سبز زندگی می گفت، می‌شد رویایی خیال کرد که این زندگی خاکستری می‌تواند "سبز سبز سبز" باشد و حال خودش هم شد بخشی از همان خاکستری‌های غلیظ  روزگار، بخشی از همان دلتنگی‌ها و بخشی از همان خدابیامرزهای تصویری ما ‌...

 یادش به خیر که چه دلنشین زمزمه می‌کرد این همه غم را در "نامه‌ها":

"سلام!

حال همه ما خوب است

ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور

که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند

با این همه عمری اگر باقی بود

طوری از کنار زندگی می‌گذرم

که نه پای آهوی بی جفت بلرزد و

نه این دل ناماندگار بی‌درمان!

تا یادم نرفته است بنویسم

حوالی خواب‌های ما سال پربارانی بود

می‌دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه بازنیامدن است...." 

+ نوشته شده در ساعت 23:5 توسط حمید