خبر غافلگیرکننده و بس ناخوشایندی بود فوت خسرو شکیبایی.
"گریه نکن ریرا
راهمان دور و دلمان کنار همین گریستن است"
و البته فراموش نشدنیست آن صدای جذابش که اول "ریرا" و بعد هم علی صالحی را برایم هدیه آورد... راستی شاید فقط همان چند لحظهای که چهارشنبه شبها از روح سبز زندگی می گفت، میشد رویایی خیال کرد که این زندگی خاکستری میتواند "سبز سبز سبز" باشد و حال خودش هم شد بخشی از همان خاکستریهای غلیظ روزگار، بخشی از همان دلتنگیها و بخشی از همان خدابیامرزهای تصویری ما ...
"سلام!
حال همه ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور
که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنار زندگی میگذرم
که نه پای آهوی بی جفت بلرزد و
نه این دل ناماندگار بیدرمان!
تا یادم نرفته است بنویسم
حوالی خوابهای ما سال پربارانی بود
میدانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه بازنیامدن است...."
