به لطف توقیف کتاب جدید مارکز که طبعا مانند تمام قدغن شده های دیگر منجر به استقبال پرشور امت از آن شد، من هم دوسه ساعت برای خواندن "خاطرات روسپیان سودازده من" صرف کردم (درواقع بهتر است بگویم هدر کردم). در کل یک داستان اروتیک که شاید به جز پنج شش جمله به درد بخور (ان هم تکراری)، چیز دیگری نداشت. واقعا نفهمیدم مهاجرانی (همین عطاالله خودمون رو میگم) چه نکته خاصی در این کتاب دیده بود که آن را برتر از صدسال تنهایی ارزیابی کرده است. این درست که داستان منتهی به یک عشق مثلا شورانگیز می شود اما فراوانند رمانهایی که بسیار غنی تر این کار را کرده اند...
خلاصه باز هم صدرحمت به همون حاج یونس فتوحی.
پ.ن۱: پس از سیصدوبیست و یک روز زندگی در گراجواِیت هال، امشب وداع می کنیم...
پ.ن۲: در تحقیقی برای اثبات کلیشه های مردسالارانه موجود حتی در جوامع مترقی، یک روانشناس، معمایی را بدین شکل طرح می کند: "پدری با پسرش در جاده تصادفی شدید میکند. پدر در جا میمیرد. پسر را به بیمارستان میبرند. دکتر جراح همین که پسر را میبیند، میگوید: این که پسر من است. سؤالی که از فرد میکنیم، این است که چگونه چنین چیزی ممکن است؟
جواب ساده است چون جراح، مادر پسر است! ولی نکته جالب اینکه خیلی کم هستند اشخاصی که جواب این معما را پیدا میکنند!"
