خبر غافلگیرکننده و بس ناخوشایندی بود فوت خسرو شکیبایی.
"گریه نکن ریرا
راهمان دور و دلمان کنار همین گریستن است"
و البته فراموش نشدنیست آن صدای جذابش که اول "ریرا" و بعد هم علی صالحی را برایم هدیه آورد... راستی شاید فقط همان چند لحظهای که چهارشنبه شبها از روح سبز زندگی می گفت، میشد رویایی خیال کرد که این زندگی خاکستری میتواند "سبز سبز سبز" باشد و حال خودش هم شد بخشی از همان خاکستریهای غلیظ روزگار، بخشی از همان دلتنگیها و بخشی از همان خدابیامرزهای تصویری ما ...
"سلام!
حال همه ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور
که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنار زندگی میگذرم
که نه پای آهوی بی جفت بلرزد و
نه این دل ناماندگار بیدرمان!
تا یادم نرفته است بنویسم
حوالی خوابهای ما سال پربارانی بود
میدانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه بازنیامدن است...."
پ.ن۱: از کتاب داستانکهایی بری روزگاری که سپری میشود:
"برای بعضیها، عشق کفش نایک گران قیمتیست که میخرندش تا بیشتر نشان بقیه بدهند؛ برای بعضی هم یک جفت کفش راحتی که داشتنش آرامش است... به هر حال بعضیها هم هستند که پابرهنه در روزگار قدم میزنند و بعضی دیگر که چند جفت کفش دارند."
پ.ن۲: اخبار رو که میخونم صدای فرهاد قویتر از قبل توی گوشم میپیچه که داره از ابر سیاه خون میچکه...
فکر کنم سال هشتاد بود که انجمن دانشکده مکانیک در تب و تاب برگزاری مراسم بزرگداشت برای شاملو بود و طبعا بسیج هم در مقابل با انواع و اقسام حربهها سنگاندازی میکرد تا اینکه خلاصه بولتنی توسط بسیج دانشجویی تو همه دانشکدههای خواجه نصیر از جمله برق پخش شد که کلکسیونی از فحش و فضاحت نثار شاملو کرده بود. از جمله چیزایی که ازش یادم مونده نقل قولهایی از مطهری بود در مورد کتاب حافظ شیراز شاملو که خلاصه جناب مطهری تا تونسته بود سنگ تموم گذاشته بود در کوبیدن خود شاملو و البته تفسیرش از حافظ هم.
من هم که اون وقتا خیلی جوگیر شاملوی تازه فوتشده بودم، سریع این حافظ شاملو رو گیر آوردم تا ببینم چه خبره؛ خلاصه جز جابهجا شدن بعضی بیتها و اون مدل تایپ ساده زیرهمش، چیز خاص دیگهای ندیدم/نفهمیدم و تازه پیش خودم هم گفتم که کاش شاملو به جای این تفسیر نشسته بود و یه دفتر شعر شاهکار دیگه از خودش باقی گذاشته بود...
گذشت تا حالا که مقدمه تقریبا سی صفحهای حافظ شاملو که دیگه بعد از انقلاب اجازه چاپ نداره رو خوندم و تازه فهمیدم قضیه از چه قرار بوده و علت این همه برآشفتگی استاد شهید از کجا ناشی میشده. خلاصه کاش دوباره دم کتابخونه انجمن برق بودم...
مثلا یه پاراگراف از این مقدمه جنجالی که حاوی نقلقولی از دنیس دیدرو هم هست (فیلسوف و نویسنده فرانسوی که ید طولایی در مخالفت با مسیحیت داشته) بدین شرحه:
"در حقیقت انکار معاد دیگر موردی برای اندیشه کفر و دین باقی نمیگذارد. به گفته دیدرو: اگر وحشت از جهنم را از یک مسیحی دوآتشه ازاله کنید، همه اعتقاداتش را از او سلب کردهاید!"
و بعد با آوردن چند بیت از حافظ و وصل کردنش به یک رباعی از خیام (معلوم الحال!)، سیر فکری حافظ رو نشون میده:
"پیر ما گفت: خطا بر قلم صنع نرفت
آفرین بر نظر پاک خطاپوشاش باد!"
و سرانجام از خیام:
"صانع به جهان کهنه همچو ظرفی است
آبی است به معنی و به ظاهر برفی است
بازیچه کفر و دین به طفلان بسپار
بگذر ز مقامی که خدا هم حرفی است!"
هفته پیش رفته بودم بالی کماکان جهت تفریحات سالم.
بالی جزیرهای در شرق جاوا و هشت درجه پایینتر از خط استوا، با جمعیت سه و نیم میلیون نفری یکی از استانهای کشور سیوسه استانی اندونزی و یکی از هفدههزار جزیره این کشور دویستوپنجاه میلیون نفری به حساب میاد. از نظر مذهبی، بیشتر از نود درصد جمعیت بالی رو هندوها تشکیل میدن و برخلاف خود اندونزی، مسلمونها اقلیتی هفت هشت درصدی در بالی هستند. درآمد جزیره هم بیشتر از توریسم، کشاورزی و تا حدودی هم صنایع دستیه.
عمده جاذبه توریستیش به سواحل فوقالعاده زیبا، انواع و اقسام ماساژها با روغنهای مخصوص بالینسی، موجسواری و البته وجود دو تا آتشفشان و رقص و مراسم های محلی خلاصه میشه.
بالی پنج شش تا منطقه شهری داره (البته با معیارهای شهرنشینی مثلا در سنگاپور یا هنگ کنگ، این مناطق روستا به حساب میان) که عمده هتلها و مراکز خریدش در اونها قرار دارن. معروفترین و پرجمعیتترینش کوتا (kuta) ست که یه ساحل عمومی داره و منظره غروب خورشیدش از نظر زیبایی شاید در دنیا بینظیر باشه به خاطر موقعیت خاص جغرافیاییش.
نوسادووا (Nusa Dua) یه منطقه دیگه در جنوبیترین نقطه جزیره است و از این حیث که بیشتر از سی هتل و مرکز تفریحی پنج ستاره رو در خودش جای داده، منطقه گرونی حساب میشه اما نکته حایز اهمیتش اینه که اکثر هتلهاش جدا از پنج ستاره بودن، ساحل اختصاصی شیک و آرومی دارن و این برای جایی که مهمترین جاذبهاش سواحل اقیانوسه، مزیت مهمیه. خلاصه به نظر من که گرون بودنش در مقایسه با هتلهای کوتا واقعا میارزید.
جیمباران (Jimbaran)، لجیان(Legian) و سانور (Sanur) هم از جمله دیگر مناطق شهری-تفریحی بالی هستند و اوبود (Ubud) هم به خاطر کارهای هنری و دستی معروف شده. دیگه اینکه دنپاسار (Denpasar) هم مرکز استانش حساب میشه و محل فرودگاه بینالمللی بالی اونجاست.
واحد پول اندونزی روپیه است که از نظر ارزش پولی دقیقا مثل ریال خودمون میمونه یعنی تقریبا هر دههزار روپیهای، معادل یک دلار آمریکاست.
خوشبختانه ویزای گردشگری هم برای ایرانیها مثل اکثر ملیتهای دیگه در بدو ورود صادر میشه و هزینهاش هم برای ویزای هفت روزه ده دلار و برای یک ماه، بیست و پنج دلار آمریکاست. جالبش اینکه برای خروج از بالی هم نفری ۱۵ دلار عوارض فرودگاه (جدا از مالیات که رو بلیط هست) میگیرن.
پ.ن: یه سری عکساش رو اینجا آپلود کردم.
پ.ن۱: با گل دقیقه ۹۶ چنان از جا کنده شدم و دادوبیداد کردم که واقعا از زمان حضور در استوا چنین بروز هیجانی را تجربه نکرده بودم... خـــیـــلـــــی چسبید! حالا من این همه سروصدا کردم تازه بعد از یه ساعت که همه چی آروم شده، همخانهای محترم اومدن در زدن ببینن در صحت و سلامت کامل به سر میبرم یا نه؟!
پ.ن۲: چهارشنبه شب هم که منچستر برای قهرمانی اروپا باید چلسی رو ببره. امید که چنین شود. تقریبا بعد از ده سال داره دوباره سال های خوب ۹۸ و ۹۹ شبیه سازی میشه؛ یادش به خیر در آن سالها پرسپولیس با حضور دوباره علی پروین، هم قهرمان لیگ شد و هم جام حذفی و در ادامه منچستر هم در هر سه جام حذفی و لیگ برتر انگلستان و جام باشگاههای اروپا قهرمان شد؛ حال تاریخ در حال تکرار شدن است اگرچه نه به آن شدت...
پ.ن۳: راستی در این جو افشین امپراطور ساز کنونی، نباید از زحمات مدیرعامل و بقیه تیم چشمپوشی کرد؛ هرچند که از نظر فکری و ساختاری به هیچ وجه از کاشانی و دارودسته اصولگرایانهاش خوشم نمیآید و حتی نحوه مدیرعامل شدنش هم در پرسپولیس کاملا شبههناک بود اما در طول فصل واقعا زحمت کشید و شاید اگر حمایتهای او از قطبی نبود، امروز چنین محبوبیتی نصیب افشین خان قطبی نمیشد هرچند که قطبی واقعا لیاقتش را دارد.
پ.ن۴: چقدر دلم ویژهنامه ورزش روزنامه شرق رو میخواد الآن با چند تا مقاله آبدار از راهبر و زعیمزاده و چه بسا هم یه تحلیل فلسفی از قضیه توسط ابک... حیف!
به راستی مراقب امتحان بودن از حوصله سربرترین امور دنیاست به خصوص وقتی که هشتاد درصد دانشجوها هم چینیهای بیآزاری باشن که حتی با سایه خودشون هم حرف نمیزنن چه برسه بخوان تقلب کنن؛ حالا نمیدونم چه جوری اینا بزرگ که میشن تبدیل به حرفهایترین جاعلان دنیا میشن.
در همین راستا، مسخرهترین کار ممکن برای یه ناظر غیرچینی تطبیق قیافههای مشابه و محو دانشجوها با عکس کارتشونه ...
خلاصه خوش به حال اونایی که پریروز امتحان برنامه نویسی بازیهای کامپیوتری و سیگنال - سیستم داشتن و به جاشون یکی دیگه اومد و امتحان داد!
پ.ن۱: بی بی سی گزارش داده که طبق یک نظرسنجی در کشورهای عربی، الف نون بعد از حسن نصرالله و بشار اسد و بالاتر از سارکوزی و قذافی و اسامه بن لادن، سومین رهبر محبوب جهان عرب به حساب میاد. میبینی قلهها یکی پس از دیگری دارن فتح میشن.حالا به جای اینکه از پتانسیل محمود استفاده کنین هی برین پتیشن درست کنین که خلیج فارس نشه خلیج ع.ر.ب.ی... خلاصه ای مه من ای بت چین ای صنم/ لاله رخ و زهره جبین ای صنم...
پ.ن۲: اینجا یه نوشته بامزه از رضا کیانیان درباره بلبشوی فرودگاه امام خمینی با شرح تمام جزییاته. این جملهاش واقعا در تمام امورجاری و غیرجاری ما از خصوصی تا عمومی حضور پررنگ داره: "در اين مملکت هيچ کس هيچ تقصيري نمي پذيرد. هيچ کس توضيح نمي دهد. همه مظلوم اند. تقصيرها به کسان ديگر و خارج از آنها مربوط است."
پ.ن۳: طلوع من طلوع من وقتی غروب سر بزنه موقع رفتن منه...
پ.ن۴:"او تصمیمات درستش را در موقعیتهای اشتباه میگرفت و تصمیمات غیرمنطقیش را در موقعیتهای درست!"
پ.ن۱: راستی صد سال به این سالها. بالاخره بعد از سال تحویل غربی و چینی نوبت سال تحویل واقعی خودمون شد که با حضور خانواده و درجمع دوستان، حسابی دلچسب و به یادماندنی شد.
پ.ن۲: همانا تخمه ژاپنی نمکشیده باید به عنوان بهترین سرگرمی استوا شناخته شود؛ بَــه بـَـــــه بـَــه بـَــــــه!
پ.ن۳: "ما دیر فهمیدیم، جهانی که ساختهایم روزی ما را از پای درخواهد آورد. ما دیر فهمیدیم، خیلی دیر؛ که زشتی این جهان، نتیجه زیباخواهی ما بود. این همه رنج، نتیجه آسوده خواهی ما و این همه جنگ نتیجه صلحطلبی ما!"
زیاده عرضی نیست...
پ.ن۱: به دنبال پیروزی های ملت ایران و قدرت اول جهان بودنمان، تا اطلاع ثانوی چشم امید داریم به نمایندگان کشورهای گداگشنه اندونزی، لیبی و ویتنام.
پ.ن۲: زمان می گذرد و زمانه هنوز نه...
پ.ن۳: آقا چقدر دلمان می خواست حداقل یک روز صبح زود هم که شده روی پولیورمان یه اورکت ضخیم چهار دکمه می پوشیدیم و در حالی که زیر لب به زمین و زمان فحش می دهیم از خونه بیاییم بیرون و تو ماشین به مجری پرانرژی رادیو که با صدای رواعصاب هی به زمین و زمان صبح به خیر می گوید، لعنت بفرستیم...
پ.ن۴: "وقتی آن لحظه روشن فرا رسد، دیگر همه چیز تنها یک بهانه است؛ مثل عکس که بهانه ماندن است، مثل کفش که بهانه راه رفتن است و مثل زیبایی که بهانه به آینه نگریستن است."
پ.ن۵: موسیقی مغذی ترین غذای روح است چه با لبخند چه بی لبخند.
پ.ن۶: در راستای علی سنتوری و رادان فوقالعادهاش "بگذارید دوباره سنتورها به ستایش انسان برخیزند."
پ.ن۷: آقا من درک نمیکنم کشوری که رییسجمهورش الف.نونه چرا مربی تیم فوتبالش باید افشین قطبی باشه؟!
همزمان با دهه البته مبارک فجر، فیلم (انیمیشن) پرسپولیس ساخته مرجانه ساتراپی رو دیدم و جدا از دو سه اشکال منطقی قابل چشم پوشی، المنه لله که دلچسب بود (به خصوص مادربزرگ داستان با آن توصیه های فوق العاده اش). در مجموع به نظرم روایت تراژیک قابل دفاعی آمد از انقلاب، جنگ و فرهنگ ایران که در ادامه، وقایع زندگی شخصی مرجانه هم با آن ترکیب می شود و در مجموع درام جذاب و ملموسی (به خصوص برای ایرانی ها) ساخته و پرداخته می شود. البته ناگفته نماند که راوی، قجرزاده ای از قشر "مرفه بی درد" با اقوامی دارای عقاید کمونیستی است.
از بین جوایز ریزودرشتی که پرسپولیس تا حالا برنده شده، مهمترین آنها جایزه ویژه هیئت داوران جشنواره کن بوده و حالا هم به عنوان بهترین انیمیشن، نامزد اسکار است؛ باشد که موفق شود.
پ.ن۱: بیست و دوی بهمن بیست و دوی بهمن، روز از خود گذشتن، روز نجات میهن، روز پیروزی ما، روز شکست دشمن... تازه، روزی که به همگان اثبات شد دقیقا رفتن دیو به معنای ورود فرشته است بی کم و کاست... تازه شم هی آمریکا آمریکا، ثروت انبوه تو خون دل توده هاست، تیغ تو بر سینه ها، دشنه ماتم زده، دزد جهانخواره ای، دیو ستمباره ای، عقرب جراره ای، روبه مکاره ای به جان خودم... راستی نبودی ببینی به کوری دیده دشمنان، شکسته شد سد اهریمنان... ختم کلام اینکه هوا دلپذیر شد، گل از خاک بردمید، پرستو به بازگشت بر پهنه امید، بر منکرش لعنت، بشمار...
پ.ن۲: در سالروز تولد رضاشاه میریم که داشته باشیم رقابتی ترین انتصابات دنیا را. راستی دکتر عارف دوست داشتنی ممنون از اینکه نشون دادی آب خواجه نصیر رو نوش جان کردی.
پ.ن۳: "پایان تنهایی، آغاز بازار است و آنجا که بازار آغاز می شود، همچنین آغاز هیاهوی بازیگران بزرگ است و وزوز مگسان زهرآگین؛ پر است بازار از دلقکان باوقار... ای عاشق حقیقت، بر این مطلق خواهان زورآور رشک مورز! حقیقت هرگز بر ساعد هیچ مطلق خواه ننشسته است..." چنین گفت زرتشت، نیچه
پنج شش روزی رفته بودم هنگ کنگ جهت تفریحات سالم. در مجموع بسیار راضی کننده بود و خوشبختانه ارزش دیدن داشت؛ اما مشاهدات:
**هنگ کنگ یه جورایی بندر-جزیره-شهر-کشور به حساب میاد که تا ده سال پیش زیر نظر انگلستان بوده و از سال ۹۷ به چین واگذار شده اما کماکان دارای تشکیلات دولتی، واحد پولی، اداره مهاجرت و پلیس مستقله. خود مردمش معتقد بودن تا زمانیکه انگلیسی ها بالا سرشون بودن اوضاع خیلی بهتر از حالا بوده به خصوص (و طبعا) از نظر دموکراسی و قانون مداری.
**کلا هنک گنگ از سه تا جزیره اصلی (چهار بخش شهری) به علاوه دویست و شصت تا جزیره کوچولوی دیگه تشکیل شده و با جمعیت تقریبا هفت میلیون نفریش، به لطف زیرساختی که انگیسی ها مهیا کردن از نظر اقتصادی بالاترین رشد ناخالص ملی در آسیا رو (بالاتر از ژاپن و حتی چهار قدرت برتر اقتصادی اروپا یعنی آلمان، فرانسه، بریتانیا و ایتالیا) داره.
**اگرچه سیستم حمل و نقل عمومی فوق العاده کار آمدی داشت اما با این حال صبح ها و بعدازظهرها مردمش به ناچار وقتشون کمی در ترافیک هدر می شد.
**از نظر وجود ساختمان های بلند، هنگ کنگ با داشتن بیشترین آسمان خراش، بلندترین شهر دنیا به حساب میاد. معماری مدرن این ساختمان ها واقعا دیدنی بود اما نکته جالب اینکه در مرکز شهر وجود ساختمان های فوق العاده قدیمی (خیلی کهنه تر از اونایی که تو خیابون انقلاب هست) در کنار این آسمان خراش های مدرن، بافت و ظاهر شهری مضحکی رو به وجود آورده بود.
**برخلاف سنگاپور، مردمش خیلی شیک و خوب لباس پوشیده بودند و تقریبا مثل ایران (نه به آن شدت البته) اکثر دخترها آرایش داشتند و می توانستی حتی مد را هم ببینی و تشخیص بدهی.
**ویکتوریا هاربر، ocean park، دیزنی لند، ویکتوریا پیک و سواحل شنی دریای چین از جمله مکان های توریستی بسیار مهم هنگ کنگ هستن که واقعا هم دیدنی و جذاب بودن.
**آب و هوای هنگ کنگ الآن که مثلا خنک ترین زمانش محسوب می شد مثل اوایل یا اواسط پاییز تهران بود.
**ساکنان تقریبا اکثر کشورهای دنیا (به جز ایران و تنها هفت هشت کشور دیگه) بدون نیاز به ویزا میتونن وارد هنک کنگ بشن. به هر حال به علت عزتمندی فوق العاده، ایرانی ها باید قبل ازعزیمت، تشریفات کامل اخذ ویزا (از جمله پرکردن فرم درخواست، نشون دادن توانایی مالی، وضعیت اشتغال، مشخص کردن برنامه سفر، پرواز، هتل و غیره) رو به جا بیارن. برای من تقریبا سه هفته طول کشید تا با ویزام موافقت و صادر شد و عزتمندتر اینکه بعد این همه، تازه تو فرودگاه هنگ کنگ یه ساعت معطل شدم تا باهام مصاحبه کردن و الی آخر.
پ.ن۱: نیک گفته اند که "تو محور شرارت، ژیان و عشق سرعت" و در همین راستا باز گفته اند "اینکه دستاتُ روی سر میذارن، اینکه باهات هیچ کاری ندارن، اینکه تو بازیشون راهت نمیدن، اینکه سربه سرت میذارن..." خلاصه که زنده باد جبر جغرافیایی.
پ.ن۲: چندتایی عکسای هنگ کنگ رو اینجا آپلود کردم.
پ.ن۳:بعد از تقریبا پنج سال، بالاخره دوربین کانن پاورشات A75 ام رو بازنشسته کردم و به جاش یه کانن IXUS 75 خریدم. هر چی این انتخاب آسون بود، در مقابلش تصمیم گیری برای جایگزینی گوشی نوکیا 6260 تقریبا سه ساله ام، سخت بود. خلاصه بالاخره بعد از یه ماه بررسی، بین یک iPhone آنلاک شده و نوکیا N95 8GB، برخلاف انتظار، این نوکیا بود که برنده شد علیرغم قیمت بالاترش!
- بی نظیر بوتو ترور شد تا جهان اسلام تنها رهبر زن خود (احتمالا از پیدایش اسلام تاکنون) را از دست بدهد. از آنجاییکه بوتو در اقدامی انتحاری کشته شده، این ترور هم از آن دسته ترورهایی است که قاتل و مقتول هر دو شهید به حساب می آیند و لابد نزد پروردگار به روزی خوردن مشغولند. (فقط خدا کنه جلوی خدا دوباره نزنن همدیگه رو بکشن.)
- البته اینکه مادرش ایرانی بوده برای ما مهم تر از این است که هاروارد و آکسفورد درس خوانده بود همان طور که احتمالا نوع پوششش برای براداران غیور مهم تر از جانش بود.
- یادش به خیر بچه گی هام نصف اخبار تلویزیون و رادیو (چه بسا سه چهارمش) درباره بی نظیر بوتو بود. خدا رحمتش کنه.
پ.ن1: یک سه تایی از کتاب "داستانک هایی برای روزگاری که سپری می شود":
"*یک زمان همه به همه راست می گویند و ازجمله به عشقشان
یک زمان تری همه به همه دروغ می گویند جز به عشقشان
یک زمان ترینی همه به همه راست می گویند جز به عشقشان
*یک زمان عشق قرارداد نانوشته ای است برای خیال انگیز کردن لحظات روزمرگی
یک زمان تری عشق قراردادی می شود برای رسیدن به سود علی الحسابی
یک زمان ترینی عشق قراردادی می شود برای دریافت سود سپرده بلندمدت
توجه:درتمام این زمانها ترکیب عین و شین و قاف به طور یکسان استفاده میشود.
*به خیال خود عشق را می خواستند جاودانه کنند اما تمام هنرشان مهر جاودانگی زدن بود بر پستی و حقارتشان."
پ.ن2: دوستی با آدم کاسبکار به اندازه بحث با آدم مست، احمقانه است.
"سرم خوش است و به بـــانگ بلند می گـــویم
که من نسیـــم حیـــات از پیــــاله می جــــویم"
به لطف توقیف کتاب جدید مارکز که طبعا مانند تمام قدغن شده های دیگر منجر به استقبال پرشور امت از آن شد، من هم دوسه ساعت برای خواندن "خاطرات روسپیان سودازده من" صرف کردم (درواقع بهتر است بگویم هدر کردم). در کل یک داستان اروتیک که شاید به جز پنج شش جمله به درد بخور (ان هم تکراری)، چیز دیگری نداشت. واقعا نفهمیدم مهاجرانی (همین عطاالله خودمون رو میگم) چه نکته خاصی در این کتاب دیده بود که آن را برتر از صدسال تنهایی ارزیابی کرده است. این درست که داستان منتهی به یک عشق مثلا شورانگیز می شود اما فراوانند رمانهایی که بسیار غنی تر این کار را کرده اند...
خلاصه باز هم صدرحمت به همون حاج یونس فتوحی.
پ.ن۱: پس از سیصدوبیست و یک روز زندگی در گراجواِیت هال، امشب وداع می کنیم...
پ.ن۲: در تحقیقی برای اثبات کلیشه های مردسالارانه موجود حتی در جوامع مترقی، یک روانشناس، معمایی را بدین شکل طرح می کند: "پدری با پسرش در جاده تصادفی شدید میکند. پدر در جا میمیرد. پسر را به بیمارستان میبرند. دکتر جراح همین که پسر را میبیند، میگوید: این که پسر من است. سؤالی که از فرد میکنیم، این است که چگونه چنین چیزی ممکن است؟
جواب ساده است چون جراح، مادر پسر است! ولی نکته جالب اینکه خیلی کم هستند اشخاصی که جواب این معما را پیدا میکنند!"
پ.ن۱: خوابم می آید دقیقا به اندازه کسی که در هشتاد و هفت ساعت اخیر، تنها شش ساعت و ده دقیقه خوابیده است.
پ.ن۲: "در آخرین تلفنش به زنش گفت یک طرح دارد که خدا را غافلگیر می کند. زن پرسیده بود: چه طرحی عزیزم؟ گفته بود: اگر همه مردم دنیا خودکشی کنند و کسی جر نزند، همه چیز روشن می شود."
با تاخیر فاز، میوه ممنوعه درمانی کردم به طور فشرده و لذت بردم بسی...
بازیگری علی نصیریان از آقای هالو تا حاج یونس فتوحی واقعا به اندازه سی و پنج سال پخته تر شده و البته با توجه به مقتضیات حکومتی، فوق العاده اسلامی تر اما اصل کاراکتر همان آقای هالو بود گیریم که به جای مهری (فخری خوروش) حالا هستی شایگان (هانیه توسلی) نشسته بود و به جای داریوش مهرجویی، مهدی فتحی نور صدا تصویر حرکت می گفت...
راستی هر چقدر این فرزاد و اون داماد زلزله ای رو اعصاب بودن، عوضش من کلی مخلص آقا جلال شدم به جان امیرحسینش. از بین تموم دیالوگ های قوی سریال، این یکی خیلی کیفورمان کرد: " دختره طعمه ست، پسره قلاب به دست، بابا هم عشقی خور قهار؛ سرخت می کنن، سر سفره میخورنت آقاجون."
پ.ن۱: "هنگامی که جامم تهی است، به تهی بودنش رضا می دهم؛ اما هنگامی که نیمه پر است، از نیمه پر بودن آن آزرده می شوم."
پ.ن۲: در از تهی سرشارِ لحظه های اخوانی ام، به انتظار یه شب ماه میاد شاملو نشسته ام؛ حیف که خیلی وقت است دیگر حوصله سهراب را ندارم وگرنه شاید می آمدم زندگی را بدزدیم و آن وقت...
هفته آخر ترم است خوشبختانه، واقعا خوشبختانه، نه جدی میگم ها واقعا واقعا خوشبختانه...
پ.ن1: زندگیمان شده است اثبات قانون مورفی آن هم با دور تند...
پ.ن2: آقای بالینجر عزیز ممنونم ازت. ممنونم که آبرو و اعتبارت را برای رساندن حرف های ما به گوش "دیکتاتور کوتوله سنگدل" هزینه کردی. آری او مثلا آقای جمهور ماست؛ حال آنکه نه آقایش آقاست و نه جمهورش جمهور؛ همانطور که ما هم خیلی وقت است دیگر که ما نیستیم.
پ.ن3: "ده سکه داد و تخمک هایش را خرید. قرار کردند اگر ماهی دو تخمک رها کرد به حساب همان یک تخمک بگذارند. مادرش هم آمد، صورتش را چسباند به صورت دخترش. سیبی بودند که نیمیش پلاسیده بود و نیمیش خودش بود و چه زیبا. او زیبایی صورتش را نفروخته بود دیگر، گفته بود زیباییم از برای هرکس که می بیند، نمی توانم روبند بگذارم که نبینندم. دست هایش را هم نفروخته بود. گفته بود نمی توانم پنهانشان کنم و با دیگر انسانها عهد نبندم بر سر آن چیزها که نفروخته ام..."
م.ن*: و اکنون هر شبمان احیاست، بی قرآن، بی مفاتیح؛ الغوث الغوث...
* مناسبت نوشت
دانشجوی هندی دوان دوان به آزمایشگاه می رسد و می خواهد با عجله برگه حضور غیاب را امضا کند که تکنسین چینی آزمایشگاه اجازه نمی دهدش با این استدلال که بیشتر از بیست دقیقه دیر رسیده و طبق مقررات حق شرکت در کوییز آخر آزمایش را ندارد و نمره اش صفر است، البته اگر مایل باشد می تواند آزمایش را برای یادگیری خودش انجام دهد. دانشجوی هندی چانه می زند، تکنسین چینی فکری می کند و هر دو می آیند پیش دستیار ایرانی که حالا در نبود استاد درس مربوطه، مثلا در حال سوپروایزکردن آزمایش است.
تکنسین چینی قضیه را تعریف می کند، دستیار ایرانی سکوتی می کند که یعنی در حال فکرم و سپس می گوید چون این بار دفعه اول است، می توان گذشت کرد به شرطی که دیگر تکرار نشود. دانشجوی هندی مطابق انتظارش برگه را امضا کرده و پشت کامپیوترش می رود تا آزمایش را شروع کند.
پ.ن1: اصل یگانگی رفتار انضباطی و میانجیگری: کلیشه های انضباطی و واسطه گرایانه در تمام دنیا فارغ از فرهنگ و محل به طور یکسان رعایت می شود اگر و فقط اگر کلاس و درس و معلم و دانش آموز و میانجی موجود باشند.
پ.ن2: این ترم چهار ساعت در هفته Lab Assistant هستم برای درس برنامه نویسی میکروپرسسور (برای دانشجوهای سال سوم کارشناسی). کلا از پولش که بگذریم، تجربه خوبیه.
طبق زمان بندی اینجانب (که امیدوارم حداقل این یکی در زمینه امور نقل و انتقالات بین دنیایی، مورد موافقت باری تعالی نیز قرار بگیرد)، نیمه اول عمرم رو به پایان است. هاها 25 سال گذشت و اوه اوه همین قدر دیگر نیز باقیمانده است.
باز طبق پلن (به کسر پ و فتح لام) خودم، فقط 5 سال دیگر را باید به دویدن بپردازم و بعدش می خواهم شروع کنم به ته نشین شدن تا بیست سال؛ اگرچه آن هم مرحله ایست خسته کننده، اما بالاخره باید یک جوری باشد که نه سیخ بسوزد نه کباب تا بلکه خداجان هم راضی شود. (تازه از هرنوع تصمیم غیرمنتظره پیرامون این قضیه، استقبال می شود.)
پ.ن1: طبعا طبق این زمان بندی، هیچ گونه مسئولیت بلند مدتی پذیرفته نخواهد شد( بدون شرح).
پ.ن2: تنها نکته غم انگیز اینکه، من از بیست سالگی دارم حق بیمه میدم (اولش که کارفرمای محترم و حالا هم به لطف وزارت ارشاد دولت مهرورزی) و طبعا با این روال، در پنجاه سالگی باید اولین حقوق بازنشستگیم را بگیرم... طوری نیست حالا، این رو هم میگذاریم کنار همون سهم نفتمون.
وقتی نصفه شب خسته و کوفته منتظر آسانسور وایسادی تا هرچه سریعتر نعش مبارک را به اتاق و رختخواب برسونی هیچی مثه این صحنه که یه چینی چندتا بچه خرچنگ رو ریخته تو بشقاب و داره میره که بذاره تو ماکروفر، احساس سیرشدگی از دنیا را در آدم تقویت نمی کنه....
پی نوشت - اصولا چینی ها حدود ساعت ۶ عصر شام می خورن، حالا وقتی یه چینی ساعت یک نصفه شب مشغول ماکرو طبخ خرچنگه، احتمالا وقت صبحانه اش شده؛ لابد خرچنگ مربا و چای شیرین.
پس نوشت - این سری که اومدم و برگشتم، چندتا از کتابای دوران جوانی و جاهلی رو هم با خودم آوردم؛ از همون زیر خط کشی شده ها که هی ورق بزنی و هی یادت بیاد. اوه! فراتر از بودن کریستین بوبن: "آدم وقتی وظیفه اش را انجام داد باید برود. رفتن بخشی از همان وظیفه است، رفتن گواه انجام وظیفه است..."
پ.ن۱: ببین عزیزم آدرس ایمیلی که اون گوشه گذاشته شده برای ارسال نظرات شخصیه؛ حالا اینکه بلاگفا دلش خواسته از طریق کامنت ها محیط "مهرورزی" ایده آل تری ایجاد کنه، دلیل نمیشه که من هر روز بیام چک کنم ببینم آیا شخصی به من نظر شخصی داره یا نه! خلاصه که جهت به وجود نیومدن هرگونه سوءتفاهمی، خدا ایمیل را آفرید.
پ.ن۲: شاعر می فرماید: "لباس های سیاه هم کثیف می شوند ولی کثافتشان دیده نمی شود بلکه به مشام می رسد."
اتفاق ها سرعت گرفته اند؛ راستی چقدر فرق می کند که نام وبلاگم را تغییر بدهم یا نه؟!
آن زمان که پدران و مادران ما در آخرین گام با رای نود و هشت درصدی به خیال خود آینده فرزندانشان را از چنگال بی دینی و استبداد بیرون می کشیدند و خوشحال از روی کار آمدن حکومت اسلامی، سرنوشت خود و نسل های آتی را در دامان آن بیمه شده می دانستند، هیچ گاه به فکرشان خطور نمی کرد که در کمتر از سی سال، اوضاع چنان دگرگونه شود که فقرچهره جدانشدنی شهر باشد و دستگیری و شکنجه کالای هر بازارش؛ از دانشگاه گرفته تا اصناف، از دانشجو و روشنفکر گرفته تا معلم و روزنامه نگار و راننده اتوبوس و...
حال فساد چنان از درودیوار بالا می رود که کمترین حکم اراذل و اوباشش با آن همه تجاوز، به حق اعدام باشد در ملاعام، پیش چشم جهانیان؛ تا همه خوب بدانند که چه پرورانده ایم در این سالیان که این تازه یک قلمش باشد...
آن زمان که همه مسرور از نه شرقی نه غربی، دل به حمهوری اسلامی خوش داشتند هیچ نمی دانستند که همین چماقی می شود پرقدرت بر سر فرزندانشان تا از خِرد حرفی نزنند مبادا که تَرَک بردارد چینی نازک حکومتمردان نالایق...
آری آنچه اکنون بر ایران می رود اگر نگوییم همه اش، بخش عمده آن حاصل ناآگاهی همین مردمان است در انتخاب و من و تو حداقل کاری که می توانیم بکنیم این است که با فکر و منطق بدانیم چه می خواهیم و آن را برای همه تبیین کنیم تا فردا روز اگر باز جوششی حاصل شد و قرار بر انتخابی، مرتکب اشتباه بزرگ نشویم ...
به قول خلیل جبران "یک آدم عاقل، شیطان را بیشتر ناراحت می کند تا یک میلیون معتقدِ نادان."
پ.ن۱: چکیده سفر دوهفته و دو روزه شده سه تا آلبوم عکس از گشت و گذار یک روزه تو دوحه به علاوه عکس هایی از اصفهان و نهایتا تهران...
پ.ن۲: بلاگفا هم انگار قراره مثه پرشین بلاگ نقطه آی آر بشه. واقعا این اطلاع رسانیشون من رو کشته.
پ.ن۳: دمت گرم فرزاد حسنی؛ اینکه هماهنگ شده بود یا نه چندان مهم نیست، مهم اینه که اقتدار طرح امنیت اجتماعی و پشتوانه دروغین هشتاد درصدی اون رو زیر سوال بردی و چه لذت بخش بود دست انداختن نظامی بیسوادی که حالا مثلا فرمانده نیروی انتظامی تهران است. به عنوان یه شهریوری، کلی حال کردم از بروز چنین مجادله و رفتار شهریورگونه ای.
این هفته قرار است بازگردم؛
وطن، همان جا که خانه می دانمش و بی صبرانه انتظارش را می کشم.
اتاق من، خانه من، کشور من؛ آری آنجا همه اش از آن خودم است حتی پمپ بنزین هایش!
"کسی باید امشب
با غربت جاده ها و لهجه ها
به قبیله ی بی چتر برگردد"
پ.ن: هرچه می خواهم از حالا بدون فکر به لحظه وداع و بازگشت مجدد، عیشم را منغص نکنم، نمی شود که نمی شود...
نشسته ایم و با سوپروایزر گرامی حرف می زنیم تا بحث می رسد به زبان ها و اینکه جناب استاد هم اکنون در حال یادگیری زبان یونانی است. خلاصه بعد از توضیحات کلی درباره خصوصیات زیان یونانی، من می پرسم که چه انگیزه ای باعث شده که حالا ار بین این همه زبان، یونانی را انتخاب کنید.
چشمهایش برق می زند و می گوید می خواهم انجیل مقدس را به زبان اصلی بخوانم و استدلال می کند مثل مسلمان ها که قرآن را به عربی می خوانند و در ادامه با اشتیاق می پرسد تو هم می توانی قرآن را به عربی بخوانی؟
و بدین ترتیب نیم ساعت هم درباره خصوصیات عحیب و غریب زبان عربی حرف می زنیم و قیاسش با فارسی....
جالب اینکه این سوپروایزرجان انگلیسی با وجود تسلط کامل به زبان چینی (به لطف همسر البته) و تا حدودی ژاپنی (به اقتضای شرایط کاری)، معتقد است که یادگیری زبان فارسی و عربی بسیار دشوارتر از سایر زبان هاست.
پ.ن: احتمالا با چنین انگیزه ای، بعد از یونانی نوبت به عبری می رسد!
آنچه در ذیل مشاهده می فرمایید، ابستراکت پیپری است با عنوان فوق که قرار است در یک کنفرانس موسیقیایی زیرمجموعه آی تریپل ای سابمیت شود که در صورت اکسپت شدن، از کتابخانه آی تریپل ای اکسپلور هم قابل دسترس خواهد بود.
از این منظر بنده با موشکافی در آثار خوانندگان در قید حیات، رو به موت و جان به جان آفرین تسلیم کرده و معیارسنجی آنها با محک آزمایش (پیوست آ)، به این نتیجه رسیدم که جناب معین علیرغم برخی کاستی ها (بخش 2) بهترین گزینه برای چنین موقعیتی است. به طور کلی معین با حرکت در میانه، از یکسو نه آنچنان بر غمت می افزاید که ناغافل خود را از پنجره به بیرون پرتاب کنی و از دیگرسو نه چنان سطحی است که احساس بیهودگی و به قول معروف دل مشنگ بودن [1] را در انسان تقویت کند.
حال در این مقاله سعی شده است....
پ.ن: من خوبم، شما چطورین؟
به مناسبت یک سالگی، اینجا را ساده تر و دلبازتر کردم، به گمان خودم البته.
این قالب را با فایرفاکس و یک مرورگر ناشناخته دیگه به اسم کانکوئرر هم چک کردم، به نظر مشکلی نداشت. دیگه اینکه لینک ها هم به روز شد و وبلاگ های سیصدوشصتی رو هم با اون آدرسای عجیب غریبش اضافه کردم (امیدوارم درست باشه). نکته جالب اینکه در یک سال گذشته دقیقا صد تا پست داشتم و این صدویکمیه…
سه تا آلبوم دیگه هم تو پیکاسا آپلود کردم: عکسایی ازکمپوس دانشگاه، جشن روز ملی! دانشکده و آخری هم یه سری عکسه گروهیه که برای جلد مجله دانشکده میخواستن تا نشون بدن از همه قومی اینجا هستن، استاد و دانشجو؛ جالب اینکه اون استاد آمریکاییه رو حتی با اینکه دوبار هم دعوتش کردن (چون دعوت اولش رو کانفرم نکرده بود)، بازم نیومد تا پرچم کشورش رو بگیره!
پ.ن: این سایتش رو که شرق هنوز به روز نکرده...
انسان، این موجود دمدمی،
انسان، این سازگار ناسازگار،
انسان، این صبور بی حوصله،
انسان، این پرتلاش تنبل،
انسان، این قانع جاه طلب،
انسان، این بخشنده طماع،
انسان، این سرخوش غمگین،
انسان، این عاقل بی عقل،
انسان، این تنــــــاقض مستـــــــــدل،
انسان، همین که می خواهد از یک پرواز فرست کلاس پیاده شود و سوار بر درشکه در ترافیک پل همت و مدرس در میان دود و صدای بوق به آن ساعت بزرگ گلکاری شده نگاه کند...خوشبختانه به لطف اینترنت، نه تنها ارتباطات خویشاوندی و دوستانه سرجای خود باقی مانده (با کیفیت مجازی البته)، بلکه امکان پیگیری اخبار وطن و حتی فیلم ها و سریال های آن نیز به راحتی ممکن شده است.
غرض از مقدمه اینکه فیلم اخراجی های مسعود خان ده نمکی، گروه فشار سابق و آنتلکتوئل فعلی را دیدم. به راستی حرام کرده است قدرت یک تیم حرفه ای و پر سوپر استار را؛ شخصیت های تکراری با طنزها و جوک های دست چندم و فیلمنامه ای ساده انگارانه.
واقعا درک نکردم چرا کارگردان انتظار داشته جایزه بهترین فیلم جشنواره را به او بدهند. اخراجی ها تنها از این نظر حایز اهمیت می تواند باشد که کارگردان آن ده نمکی است (دلیل سیاسی) و نه هیچ چیز دیگری به عنوان دلایل و قابلیت های فنی که لازمه گرفتن یک جایزه هنری است.
در واقع ده نمکی خودش به نوعی یکی از این اخراجی های دنیای عقلانیت بود که حال اهالی سینما با آغوش باز پذیرفتنش و اجازه دادند تا فریاد ندامتش را در قالب این فیلم به گوش جامعه برساند.
به هر حال امیدوارم این قداره کش دوران اصلاحات و متفکر کنونی دوران قداره کش ها، پیشرفت کند در فیلم سازی همان طور که در خط فکریش پیشرفت فوق العاده ای کرده است...
پ.ن1: به قول عطاران ما کارمون تمومه، کسی نمیخواد بره...
پ.ن2: اما حالا انصافا به یه بار دیدنش می ارزه به خصوص اینکه فیلم اول جناب کارگردان، فقر و فحشا بوده!
تعطیلات نداشته رو به پایان است، دریابید این لحظات آخر را!
پ.ن: چقدر خوبه که امسال اون غم غروب سیزدهم رو حس نمی کنم...
آخرین ساعت های سال 85 دارد می گذرد.
مرور می کنم آنچه را اتفاق افتاد برایم در سالی که تا چند تیک تاک دیگر به پایان می رسد؛ از ریز و درشت و تلخ و شیرینش که بگذرم، خوشبختانه پای ثابت تمام وقایع هشتادوپنجیم، تبدیل شدن هر آنچه در نگاه اول نشانه یاس بود به مایه امید در نهایت...
حال در این دو ماهی که مزه شهروند جهانی بودن را چشیده ام، جدا از تمام شیرینی های سطحی و دلتنگی های عمیقش، آنچه بیش از همه خودنمایی کرده، ایرانی بودنم است. آری در خارج از کشور به جز اسمت و نام کشورت، کسی را اطلاعات بیشتری نیاز نیست و از همین رو بسیار تلخ است حس کردن معنای تحقیر ملی و دست و پا زدن برای اینکه به همه کس بفهمانی ایران و ایرانی آن چیزی نیست که در اخبار می بینید یا می شنوید؛ ناخوشایند است وقتی شلاق وارحس می کنی آن دلقک که با شوهای خودش خوراک ابررسانه های بین المللی را تامین می کند، هزینه تیتر بودنش را از آبرو و هویت تو پرداخت می کند؛ هویتی که در خارج از کشور اگر نگوییم همه چیز، باید اعتراف کنیم بیشتر از همه چیز آدم است...
اکنون در آستانه سال نو، آرزو دارم که این نشانه بزرگ یاس نیز به مایه امید تبدیل شود وعلاوه بر سلامت، آرامش و عزت نیز ارمغان بهار تازه برای همه به خصوص ایرانیان باشد که این گردش روزگار، هیچ برازنده مان نیست.
کوتاه سخن اینکه "طلسم معجزتی مگر رهاند از گزند خویشتنم"...
سال نو مبارک!
1- برج های دوقلوی پتروناس چیزی فراتر از دیدنی اند؛ به معنای واقعی تلفیق علم، هنر و تکنولوژی. برای درک عظمت کار، حتما لازم است از اسکای بریج (پلی که بین دو برج در ارتفاع 170 متری قرار گرفته) به شهر زیر پایتان نگاه کنید.
در بین 10 برج بلند دنیا، نام برج میلاد ایران هم هست و جالب اینکه سال افتتاح آن 2003 ذکر شده است! احتمالا دو هزار و سه همان سالی است که اولین پارازیت اندازهای شبکه های ماهواره ای روی این برج شروع به کار کرده اند. جالب تر اینکه ساخت برج های پتروناس بعد از طراحی، تنها سه سال طول کشیده است.
2- گنتینگ های لند در 40 کیلومتری کوالالامپور را شاید بتوان نمک آبرودی در مقیاس بزرگ تر در نظر گرفت که با یک شهربازی مدرن، کازینو و انواع سرگرمی های آبی و خاکی تجهیز شده است. آب و هوایش برای اینجاهایی که روز و شب را در هوای دم کرده می گذرانند، فوق العاده مطبوع است.
3- مردم مالزی فوق العاده خونگرم هستند (حداقل در قیاس با سنگاپوری ها) و خوشبختانه اکثرشان می دانند که ایران کجاست و از مجادلات ما با استکبار جهانی هم با اطلاعند. در اخبارشان هم سخنان رییس جمهور محبوبمان را پخش می کردند.
از سوی دیگر آن قدر که ما فکر می کنیم (حداقل من فکر می کنم) که ماهاتیر محمد در رشد کشورشان نقش داشته، خودشان این طور فکر نمی کنند.
4- راننده تاکسی هایش پدر سوخته هستن چه جـــــور! همین که ببینن چمدون یا ساک دستته این حس درشون به وجود میاد که حتما باید تیغت بزنن (در این شرایط به هیچ وجه حاضر نیستن از تاکسی متر استفاده کنن). خلاصه آخر به یکیشون گفتم (در حالی که اسلام از سر و رویم می بارید): واقعا زشته که یه مسلمون بخواد اینجوری کسب درآمد کنه و ... راننده هم در جوابم گفت اینایی که اینجوری می کنن بیشترشون هندین و مالزیایی نیستن.
من طبق تجربه حرفش را چندان باور نکردم.
5- دستشویی فرنگی های حتی یک هتل چهار ستاره در مالزی هم مجهز به شلنگ است و از این بابت کاملا ایرانی کامپَــــتیبل هستند!
6- در دایره ای به شعاع 500 متر و به مرکزیت برج های پتروناس، همه چیز عالی و مدرن به نظر می رسند (البته به استثنای اتوبوس ها) اما با فاصله گرفتن از مرکز شهر، کوالالامپور به شهری کاملا معمولی تبدیل می شود.
7- غذا و خوراکیجات کلا در مالزی ارزان هستند (ارزان یعنی تقریبا هم قیمت ایران).
8- از نظر سازماندهی، تمیزی، حمل و نقل عمومی و به طورکلی تمام شاخص های زندگی شهری، کوالالامپور به شکل کاملا محسوسی پایین تر از سنگاپور است.
پ.ن1- کلی آدامس خریدم و خوشبختانه تو مرز هم هیچ اتفاقی نیفتاد.
پ.ن2- بعد از مدت ها تو کوالالامپور تونستم غذای ایرانی بخورم.
پ.ن3- آکواریومش هم به یکبار دیدنش می ارزید.
این سال نوی چینی ها به هیچ دردی که نخورد لااقل باعث شد من و تون ماهی یه ماه عسل درست و حسابی با هم داشته باشیم؛ لازم به توضیح اینکه من به همون اندازه که از ماهی متنفرم، از کنسرو تون ماهی خوشم میاد.
دیگه اینکه فردا دارم میرم مالزی و احتمالا سه روز کوالالامپور می مونم.
کاملا به سبک غالب ایرانی ها که هنوز هیچ جای دیدنی کشور خودشون رو ندیده یاد جهانگردی می افتن، من هم بعد از یه ماه و نیم که اینجا بودم، تقریبا هیچ کدوم از جاهای توریستی و دیدنیش رو نرفتم و حالا دارم میرم مالزی رو ببینم!
سال نوی چینی هاست این روزها و همه دانشگاه تعطیل.
آن دسته شان که مانده اند و به خانه بازنگشته اند، آن چنان خوشحال و پرانرژی سال نویشان را جشن می گیرند که گویی واقعا عید شده است!
خوشحالند عمیق به خاطرعید؛ بدون بوی عیدی بوی توپ بوی کاغذ رنگی...
بدون اینکه زمستانی طی کرده باشند...
بهزاد (همون مجری باحال روز هفتم بی بی سی از زمانی که من یادم میاد تا حالا) رفته لوس آنجلس با یه سری خواننده ها راجع به روز ولنتاین مصاحبه کرده. چند تا تیکه اش خیلی با حال بود از جمله حرفای اندی، هاتف و نوش آفرین.
بهزاد: روز ولنتاین رو چیکار می کنین و چه برنامه ای دارین؟
اندی : من خیلی به این مراسم ها اعتقادی ندارم حالا چون مثلا سیصد سال پیش یه دختربازی به اسم ولنتاین روز چهاردهم یه کارایی کرده دلیلی نداره من هم تو همون روز دوست دخترم رو وردارم ببرم بیرون!
هاتف (بغل اندی کنار یه زمین فوتبال وایساده انگار): من به دوستای نزدیکم زنگ میزنم و حال و احوالشون رو می پرسم! (بهزاد بلافاصله میگه یه وقت دوستاتون نگران نشن که همچین روزی بشون زنگ میزنین!)
نوش آفرین: …. من دیگه دارم بازنشسته میشم اما متاسفانه برخلاف کشورهای خارجی، دولت هیچ حمایتی از ما نمی کنه!
اینجا همه از درد نبودن یا گرون بودن سیگار می نالن، اونوقت من باید برم آدامس قاچاق کنم...
و اینجا غروب های یکشنبه اش یادآور جمعه هاست
به خصوص وقتی نشسته باشی کلی عکس دیده باشی از مثلا گودبای پارتی های مختلف قبل از آمدن؛ دوستان، فامیل، خانه، اتاقم و...
دلم آن بلوز یقه اسکی ام را می خواهد...
"تنهایی شاید یه راهه
راهیه تا بی نهایت
قصه همیشه تکرار
هجرت و هجرت و هجرت..."
به قول تکنسین آزمایشگاه، اینجا هوا دو حالت بیشتر نداره: رِیــنی و نات رینی. شاید تنها خوبی که این مسئله داره اینه که حداقل میتونم پز چهار فصل بودن ایران رو به این چشم بادومی ها بدم...
چه کند بینوا ندارد بیش! (یعنی برایش نگذاشته اند)
******************
اون استاده که از روی اسمش فکر کرده بودم انگلیسیه، در واقع هفته پیش که رفتم سر کلاسش فهمیدم امریکاییه. قبل از کلاس پرسید که از ایران اومدی؟ من هم گفتم آره، بعد بلافاصله گفت متاسفم برای این شرایط بدی که کشور من برای شما به وجود آورده!
******************
هفته پیش یه کنفرانس مشترک دو روزه بین سنگاپور و انگلستان برگزار شد به اسم MES 2007 (میکروالکترونیک و اِمبــــِدِد سیستمز) که سوپروایزرم اسم من رو هم نوشته بود و با هم رفتیم. سخنران مراسم افتتاحیه، وزیر آموزش سنگاپور بود. نکته جالب اینکه محتوای سخنرانی این یارو با محتوای سخنرانی وزرای خودمون در چنین مراسم هایی چندان فرق نمی کرد از جمله اینکه فلان قدر دلار در R& D سرمایه گذاری کردیم و در چند سال آینده فلان مرکز رو توسعه میدیم و سال دیگه فلان دانشگاهمون رو راه اندازی می کنیم و الخ. تنها تفاوتش اینه که اینا واقعا عمل می کنن و ما واقعا سخنرانی!
******************
این یارو رییس جمهور اسراییل بعد از اینکه هر نوع فسق و فجور و تجاوزی بوده به سرمنزل مقصود رسونده، حالا که از کار برکنارش کردن یادش افتاده یزدیه و تو مصاحبه تلویزیونیش گفته چون ایرانیم، دارن علیه من توطئه می کنن!
******************
این مصاحبه ابطحی هم با آینده نو بسی مفرح و دلچسب است.
راستی خاتمی و جان کری هم چه چیک تو چیک با هم چت می کردن تو این اجلاس داووس؛ هرکی ندونه فکر می کنه خبریه!
الآن تقریبا یک هفته است که زنــــــدگی در نزدیکی های خط استـــــوا را آغــــاز کرده ام.
همه چیز خوب است حتی آب و هوا که کم و بیش شبیه همان شمال خودمان است.
دانشگاه هم فوق العاده بزرگ و زیبا و درعین حال بسیار مدرن است. در واقع از نظر طبیعت و فضا می توان اینجا را جنگلی به مراتب بسیار زیباتر از کلاردشت در نظر گرفت که در آن ساختمان های مدرن بنا کرده اند. از نظر وسعت هم به قدری بزرگ است که فرضا برای رفتن از آفیس در دانشکده به اتاقم در خوابگاه که هر دو در کمپوس قرار دارند، باید حتما از شاتل استفاده کنم. تازه هفته گذشته که همواره نقشه دستم بود، برای رفتن به بخش های مختلف، چند بار گم شدم.
به من در مرکز پارالل اند دیستریبیوتد کامپیوتینگ یک پارتیشن داده اند به عنوان آفیس که صبح تا بعدازظهر (شب) را آنجا هستم. در خوابگاه هم یک سوییت کوچک دارم که برای یک نفر، بد نیست.
از نظر غذا هم در دانشگاه چیزی حدود هیجده کانتین وجود دارد که هر کدامشان کوزین های متنوع از جمله غربی، آسیایی، هندی، مسلم، ژاپنی، چینی، مالزیایی و غیره سرو می کنند؛ چیزی شبیه همان رستوران جام جم از نظر فضا و کانتر، منتها با رنگ و بوی آسیایی. راستی یک شعبه مک دونالد هم هست که هنوز فرصت نشده آن را امتحان کنم.
اما از همه بهتر و دوست داشتنی تر، سوپروایزرم است؛ یک پروفسور انگلیسی فوق العاده مهربان و صمیمی که واقعا کارکردن با او لذت بخش است.
دیگر اینکه اینجا دانشجوها بیشتر چینی، مالزیایی و هندی هستند و البته دانشجویان اروپایی و خوشبختانه ایرانی هم تعدادشان کم نیست.
در ضمن برای این ترم سه درس گرفته ام که استاد یکی از آنها همین سوپروایزرم است و دوتای دیگر، یکی شان استاد مهمان از استکهلم سوئد است که ایرانی است و دیگری هم انگلیسی. خوشبختانه سروکارم فعلا به اساتید چینی و سنگاپوری نیفتاده چون واقعا لهجه شان غیر قابل فهم است.
حالا این هفته بعد از مرتب شدن کارهای مقدماتی، احتمالا سری هم به سالن های ورزشی و استخر دانشگاه و زمین های فوتبال و تنیس آن خواهم زد.
در مجموع در این یک هفته ابتدایی، همه چیز خیلی بهتر از آنچه تصور می کردم بود.
هفته دیگر از وطن خواهم رفت به جایی نزدیک خط استوا برای گذراندن دوره چهار تا پنج ساله پی اچ دی.
دانشگاهم قرار است از KNTU (خواجه نصیر خودمون) به NTU تبدیل شود؛ NTU در رنکینگ معتبر مجله تایمزدر سال 2006 دارای رتبه شصت و یکم در بین دویست دانشگاه برتر دنیا بود و این جور که می گویند خود سنگاپور هم شهر-کشوری بسیار مدرن و البته بد آب و هواست.
پ.ن- شاید هیچ وقت از دیدن مرگ یک آدم، خوشحال نشوم اما صدام، استثناست.
از شب یلدا در وبلاگستان فارسی، بازی راه افتاده به اسم یلدای وبلاگستان که در آن یک وبلاگ نویس باید پنج نکته در مورد خودش را که به احتمال زیاد دیگران از آن اطلاعی ندارند، بنویسد و در پایان از پنج وبلاگ نویس دیگر بخواهد که این بازی را در مورد خودشان ادامه دهند (اصل این کار البته الگو برداری شده از وبلاگ نویسهای غربی است).
حال من هم از طرف دوستان خوبم سمن، اسپریچ و آیدین به بازی دعوت شده ام؛ بنابراین افشاگری می کنم 5 نیمه پنهان را، قربتا الی ا..:
1- تا سن بیست سالگی هنوز سیبیلم را نزده بودم و به صورت کاملا فابریک حفظش کرده بودم تا اینکه در سال81 که به مناسبت کنفرانس دانشجویی برق با بچه ها رفته بودیم دانشگاه شیراز، یه شب تو خوابگاه بچه ها با هم دست به یکی کردن و با تیغ و ماشین، سیبیلم را به شکل وحشیانهای زدن و تازه از این صحنه آزار و اذیتشون فیلم هم گرفتن! تا جایی که یادمه در این تجاوز آشکار که منجر به از بین رفتن حاصل دسترنج بیست سالهام شد، آیدین و مهدی و نیما و مصطفی و امید دست داشتن.
2- از بچگی عاشق فوتبال بودم اما در دوران راهنمایی به خاطر روکم کنی بعضیا مدتی بدجور رفتم دنبال بسکتبال و حتی یه حکم قهرمانی هم تو این رشته گرفتم اما با این همه هیچ بازی به اندازه فوتبال برام لذت بخش نیست. از اول راهنمایی تا دوم دبیرستان تقریبا یه روز در میون تو کوچه با بچه ها گل کوچیک بازی می کردیم و حتی اون موقع ها برای اینکه مستقل بشیم با داداشم باهم پول جمع کردیم و تیر دروازه و تور و قفل و زنجیر(برای اینکه تیردروازه هامون رو ندزدن) خریدیم. الان دیگه انگار هیچ کی مثه اون موقع ها تو کوچه فوتبال بازی نمیکنه. راستی از علی پروین و آلکس فرگوسن و منچستر یونایتد و پرسپولیس و انگلیس هم خیلی خوشم میاد و به صورت حرفه ای طرفدارشونم. مثلا الان دقیقا می دونم از سال 97 تا حالا چه بازیکنایی تو منچستر اومدن و رفتن.
3- در راستای همون فوتبال زدگی مفرط، از زمانی که آتاری داشتم تا الآن که کامپیوتر، این بازی برام جذابترین بازی کامپیوتریه و از فیفا 94 (تو میکرو جنیوس) و فیفا 95 (تو سگا) تا فیفا 2006 (کامپیوتر) به ترتیب همه فیفا ها رو به صورت حرفهای! بازی کردم و الآن هم ظرف این دو ماه که فیفا 2007 اومده، تونستم یه دوره مدیریت 15 ساله اش رو تموم کنم! تازه شم نفس کش...
4- کلا از بچه های کوچیک ( از 2 ساله تا شیش هفت ساله) خیلی خوشم میاد و از سروکله زدن باهاشون لذت میبرم؛ البته از اونجاییکه به شدت با لوس کردن بچه ها مخالفم معمولا آخر سر، کارم باهاشون به جنگ می کشه.
5- در حال حاضر اعتیاد حاد به روزنامه و اخبار پیدا کرده ام و تقریبا روزی دوساعت از وقتم رو سر این کار حروم می کنم. می دانم باید در آینده نزدیک تجدید نظر جدی بکنم در این مورد.
در ادامه من دعوت می کنم از لیلا، مهدی، گلناز، نیما، بهناز و علی که به روی صحنه بیایند (به این میگن جرزنی).
