خبر غافلگیرکننده و بس ناخوشایندی بود فوت خسرو شکیبایی.
"گریه نکن ریرا
راهمان دور و دلمان کنار همین گریستن است"
و البته فراموش نشدنیست آن صدای جذابش که اول "ریرا" و بعد هم علی صالحی را برایم هدیه آورد... راستی شاید فقط همان چند لحظهای که چهارشنبه شبها از روح سبز زندگی می گفت، میشد رویایی خیال کرد که این زندگی خاکستری میتواند "سبز سبز سبز" باشد و حال خودش هم شد بخشی از همان خاکستریهای غلیظ روزگار، بخشی از همان دلتنگیها و بخشی از همان خدابیامرزهای تصویری ما ...
"سلام!
حال همه ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور
که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنار زندگی میگذرم
که نه پای آهوی بی جفت بلرزد و
نه این دل ناماندگار بیدرمان!
تا یادم نرفته است بنویسم
حوالی خوابهای ما سال پربارانی بود
میدانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه بازنیامدن است...."
پ.ن۱: از کتاب داستانکهایی بری روزگاری که سپری میشود:
"برای بعضیها، عشق کفش نایک گران قیمتیست که میخرندش تا بیشتر نشان بقیه بدهند؛ برای بعضی هم یک جفت کفش راحتی که داشتنش آرامش است... به هر حال بعضیها هم هستند که پابرهنه در روزگار قدم میزنند و بعضی دیگر که چند جفت کفش دارند."
پ.ن۲: اخبار رو که میخونم صدای فرهاد قویتر از قبل توی گوشم میپیچه که داره از ابر سیاه خون میچکه...
فکر کنم سال هشتاد بود که انجمن دانشکده مکانیک در تب و تاب برگزاری مراسم بزرگداشت برای شاملو بود و طبعا بسیج هم در مقابل با انواع و اقسام حربهها سنگاندازی میکرد تا اینکه خلاصه بولتنی توسط بسیج دانشجویی تو همه دانشکدههای خواجه نصیر از جمله برق پخش شد که کلکسیونی از فحش و فضاحت نثار شاملو کرده بود. از جمله چیزایی که ازش یادم مونده نقل قولهایی از مطهری بود در مورد کتاب حافظ شیراز شاملو که خلاصه جناب مطهری تا تونسته بود سنگ تموم گذاشته بود در کوبیدن خود شاملو و البته تفسیرش از حافظ هم.
من هم که اون وقتا خیلی جوگیر شاملوی تازه فوتشده بودم، سریع این حافظ شاملو رو گیر آوردم تا ببینم چه خبره؛ خلاصه جز جابهجا شدن بعضی بیتها و اون مدل تایپ ساده زیرهمش، چیز خاص دیگهای ندیدم/نفهمیدم و تازه پیش خودم هم گفتم که کاش شاملو به جای این تفسیر نشسته بود و یه دفتر شعر شاهکار دیگه از خودش باقی گذاشته بود...
گذشت تا حالا که مقدمه تقریبا سی صفحهای حافظ شاملو که دیگه بعد از انقلاب اجازه چاپ نداره رو خوندم و تازه فهمیدم قضیه از چه قرار بوده و علت این همه برآشفتگی استاد شهید از کجا ناشی میشده. خلاصه کاش دوباره دم کتابخونه انجمن برق بودم...
مثلا یه پاراگراف از این مقدمه جنجالی که حاوی نقلقولی از دنیس دیدرو هم هست (فیلسوف و نویسنده فرانسوی که ید طولایی در مخالفت با مسیحیت داشته) بدین شرحه:
"در حقیقت انکار معاد دیگر موردی برای اندیشه کفر و دین باقی نمیگذارد. به گفته دیدرو: اگر وحشت از جهنم را از یک مسیحی دوآتشه ازاله کنید، همه اعتقاداتش را از او سلب کردهاید!"
و بعد با آوردن چند بیت از حافظ و وصل کردنش به یک رباعی از خیام (معلوم الحال!)، سیر فکری حافظ رو نشون میده:
"پیر ما گفت: خطا بر قلم صنع نرفت
آفرین بر نظر پاک خطاپوشاش باد!"
و سرانجام از خیام:
"صانع به جهان کهنه همچو ظرفی است
آبی است به معنی و به ظاهر برفی است
بازیچه کفر و دین به طفلان بسپار
بگذر ز مقامی که خدا هم حرفی است!"
