تبليغاتX
::Hamid Reza's Weblog::
خاتمه از صفر
86/08/30
تمت
تمــــــام شد تمـــــــام شلوغی های ترمی که تمــــــــام ناشدنی می آمد.
ساعت که داشت آخرین ساعت امتحان سه ساعته را نشان می داد، من شمردم ساعت هایم را، شده بود ده ماه و پنج روز استوا...

پ.ن۱: خوابم می آید دقیقا به اندازه کسی که در هشتاد و هفت ساعت اخیر، تنها شش ساعت و ده دقیقه خوابیده است.

پ.ن۲: "در آخرین تلفنش به زنش گفت یک طرح دارد که خدا را غافلگیر می کند. زن پرسیده بود: چه طرحی عزیزم؟ گفته بود: اگر همه مردم دنیا خودکشی کنند و کسی جر نزند، همه چیز روشن می شود."

+ نوشته شده در ساعت 21:10 توسط حمید
86/08/20
مثه همیشه

با تاخیر فاز، میوه ممنوعه درمانی کردم به طور فشرده و لذت بردم بسی...

بازیگری علی نصیریان از آقای هالو تا حاج یونس فتوحی واقعا به اندازه سی و پنج سال پخته تر شده و البته با توجه به مقتضیات حکومتی، فوق العاده اسلامی تر اما اصل کاراکتر همان آقای هالو بود گیریم که به جای مهری (فخری خوروش) حالا هستی شایگان (هانیه توسلی) نشسته بود و به جای داریوش مهرجویی، مهدی فتحی نور صدا تصویر حرکت می گفت...

راستی هر چقدر این فرزاد و اون داماد زلزله ای رو اعصاب بودن، عوضش من کلی مخلص آقا جلال شدم به جان امیرحسینش. از بین تموم دیالوگ های قوی سریال، این یکی خیلی کیفورمان کرد: " دختره طعمه ست، پسره قلاب به دست، بابا هم عشقی خور قهار؛ سرخت می کنن، سر سفره میخورنت آقاجون."

 

پ.ن۱: "هنگامی که جامم تهی است، به تهی بودنش رضا می دهم؛ اما هنگامی که نیمه پر است، از نیمه پر بودن آن آزرده می شوم."

 

پ.ن۲: در از تهی سرشارِ لحظه های اخوانی ام، به انتظار یه شب ماه میاد شاملو نشسته ام؛ حیف که خیلی وقت است دیگر حوصله سهراب را ندارم وگرنه شاید می آمدم زندگی را بدزدیم و آن وقت...

+ نوشته شده در ساعت 15:45 توسط حمید
86/08/05
نفسی آمد، مردد بازگشت

هفته آخر ترم است خوشبختانه، واقعا خوشبختانه، نه جدی میگم ها واقعا واقعا خوشبختانه...

 

پ.ن1: زندگیمان شده است اثبات قانون مورفی آن هم با دور تند...

 

پ.ن2: آقای بالینجر عزیز ممنونم ازت. ممنونم که آبرو و اعتبارت را برای رساندن حرف های ما به گوش "دیکتاتور کوتوله سنگدل" هزینه کردی. آری او مثلا آقای جمهور ماست؛ حال آنکه نه آقایش آقاست و نه جمهورش جمهور؛ همانطور که ما هم خیلی وقت است دیگر که ما نیستیم.    

 

پ.ن3: "ده سکه داد و تخمک هایش را خرید. قرار کردند اگر ماهی دو تخمک رها کرد به حساب همان یک تخمک بگذارند. مادرش هم آمد، صورتش را چسباند به صورت دخترش. سیبی بودند که نیمیش پلاسیده بود و نیمیش خودش بود و چه زیبا. او زیبایی صورتش را نفروخته بود دیگر، گفته بود زیباییم از برای هرکس که می بیند، نمی توانم روبند بگذارم که نبینندم. دست هایش را هم نفروخته بود. گفته بود نمی توانم پنهانشان کنم و با دیگر انسانها عهد نبندم بر سر آن چیزها که نفروخته ام..."

+ نوشته شده در ساعت 16:9 توسط حمید