تبليغاتX
::Hamid Reza's Weblog::
خاتمه از صفر
85/10/30
سفرنامه حمید خسرو

الآن تقریبا یک هفته است که زنــــــدگی در نزدیکی های خط استـــــوا را آغــــاز کرده ام.  

همه چیز خوب است حتی آب و هوا که کم و بیش شبیه همان شمال خودمان است.

دانشگاه هم فوق العاده بزرگ و زیبا و درعین حال بسیار مدرن است. در واقع از نظر طبیعت و فضا می توان اینجا را جنگلی به مراتب بسیار زیباتر از کلاردشت در نظر گرفت که در آن ساختمان های مدرن بنا کرده اند. از نظر وسعت هم به قدری بزرگ است که فرضا برای رفتن از آفیس در دانشکده به اتاقم در خوابگاه که هر دو در کمپوس قرار دارند، باید حتما از شاتل استفاده کنم. تازه هفته گذشته که همواره نقشه دستم بود، برای رفتن به بخش های مختلف، چند بار گم شدم.

به من در مرکز پارالل اند دیستریبیوتد کامپیوتینگ یک پارتیشن داده اند به عنوان آفیس که صبح تا بعدازظهر (شب) را آنجا هستم. در خوابگاه هم یک سوییت کوچک دارم که برای یک نفر، بد نیست.

از نظر غذا هم در دانشگاه چیزی حدود هیجده کانتین وجود دارد که هر کدامشان کوزین های متنوع از جمله غربی، آسیایی، هندی، مسلم، ژاپنی، چینی، مالزیایی و غیره سرو می کنند؛ چیزی شبیه همان رستوران جام جم از نظر فضا و کانتر، منتها با رنگ و بوی آسیایی. راستی یک شعبه مک دونالد هم هست که هنوز فرصت نشده آن را امتحان کنم.

اما از همه بهتر و دوست داشتنی تر، سوپروایزرم است؛ یک پروفسور انگلیسی فوق العاده مهربان و صمیمی که واقعا کارکردن با او لذت بخش است.

دیگر اینکه اینجا دانشجوها بیشتر چینی، مالزیایی و هندی هستند و البته دانشجویان اروپایی و خوشبختانه ایرانی هم تعدادشان کم نیست.

در ضمن برای این ترم سه درس گرفته ام که استاد یکی از آنها همین سوپروایزرم است و دوتای دیگر، یکی شان استاد مهمان از استکهلم سوئد است که ایرانی است  و دیگری هم انگلیسی. خوشبختانه سروکارم فعلا به اساتید چینی و سنگاپوری نیفتاده چون واقعا لهجه شان غیر قابل فهم است.

حالا این هفته بعد از مرتب شدن کارهای مقدماتی، احتمالا سری هم به سالن های ورزشی و استخر دانشگاه و زمین های فوتبال و تنیس آن خواهم زد.

در مجموع در این یک هفته ابتدایی، همه چیز خیلی بهتر از آنچه تصور می کردم بود.

+ نوشته شده در ساعت 18:7 توسط حمید
85/10/15
"میرم از شهر" خودم "با یه کوله بار..."

هفته دیگر از وطن خواهم رفت به جایی نزدیک خط استوا برای گذراندن دوره چهار تا پنج ساله پی اچ دی.

دانشگاهم قرار است از KNTU (خواجه نصیر خودمون) به NTU تبدیل شود؛ NTU  در رنکینگ معتبر مجله تایمزدر سال 2006 دارای رتبه شصت و یکم در بین دویست دانشگاه برتر دنیا بود و این جور که می گویند خود سنگاپور هم شهر-کشوری بسیار مدرن و البته بد آب و هواست.

به هر حال هر چه هست امیدوارم این مرحله نیز بگذرد، اگرچه اکنون مشغول دلشوره ام...
+ نوشته شده در ساعت 2:50 توسط حمید
85/10/09
بدرود دیکتاتور قلابی
آری تو قلابی بودی؛ همان قدر که ادعای قدرتت پوچ بود و ناچیز.
دیکتاتوری که به جای خودکشی، در دادگاه حاضر می شود و مرگ را با چوبه دار تجربه می کند، هرگز دیکتاتور نیست؛ شاید تنها آدم درنده خویی به حساب بیاید که چند صباحی بر اریکه قدرت نشست و شهوترانی کرد به سبک خودش.
ترسو بودی صدام در برابر خودت درست مثل تمام حکمرانان ترسو...

پ.ن- شاید هیچ وقت از دیدن مرگ یک آدم، خوشحال نشوم اما صدام، استثناست.

+ نوشته شده در ساعت 23:18 توسط حمید
85/10/05
بازی شب یلدا

از شب یلدا در وبلاگستان فارسی، بازی راه افتاده به اسم یلدای وبلاگستان که در آن یک وبلاگ نویس باید پنج نکته در مورد خودش را که به احتمال زیاد دیگران از آن اطلاعی ندارند، بنویسد و در پایان از پنج وبلاگ نویس دیگر بخواهد که این بازی را در مورد خودشان ادامه دهند (اصل این کار البته الگو برداری شده از وبلاگ نویس‌های غربی است).

حال من هم از طرف دوستان خوبم سمن، اسپریچ و آیدین به بازی دعوت شده ام؛ بنابراین افشاگری می کنم 5 نیمه پنهان را، قربتا الی ا..:

 

1- تا سن بیست سالگی هنوز سیبیلم را نزده بودم و به صورت کاملا فابریک حفظش کرده بودم تا اینکه در سال81 که به مناسبت کنفرانس دانشجویی برق با بچه ها رفته بودیم دانشگاه شیراز،  یه شب تو خوابگاه بچه ها با هم دست به یکی کردن و با تیغ و ماشین، سیبیلم را به شکل وحشیانه‌ای زدن و تازه از این صحنه آزار و اذیتشون فیلم هم گرفتن! تا جایی که یادمه در این تجاوز آشکار که منجر به از بین رفتن حاصل دسترنج بیست ساله‌ام شد، آیدین و مهدی و نیما و مصطفی و امید دست داشتن.

 

2- از بچگی عاشق فوتبال بودم اما در دوران راهنمایی به خاطر روکم کنی بعضیا مدتی بدجور رفتم دنبال بسکتبال و حتی یه حکم قهرمانی هم تو این رشته گرفتم اما با این همه هیچ بازی به اندازه فوتبال برام لذت بخش نیست.  از اول راهنمایی تا دوم دبیرستان تقریبا یه روز در میون تو کوچه با بچه ها گل کوچیک بازی می کردیم و حتی اون موقع ها برای اینکه مستقل بشیم با داداشم باهم پول جمع کردیم و تیر دروازه و تور و قفل و زنجیر(برای اینکه تیردروازه هامون رو ندزدن) خریدیم. الان دیگه انگار هیچ کی مثه اون موقع ها تو کوچه فوتبال بازی نمی‌کنه. راستی از علی پروین و آلکس فرگوسن و منچستر یونایتد و پرسپولیس و انگلیس هم خیلی خوشم میاد و به صورت حرفه ای طرفدارشونم. مثلا الان دقیقا می دونم از سال 97 تا حالا چه بازیکنایی تو منچستر اومدن و رفتن. 

 

3- در راستای همون فوتبال زدگی مفرط، از زمانی که آتاری داشتم تا الآن که کامپیوتر، این بازی برام جذاب‌ترین بازی کامپیوتریه و از فیفا 94 (تو میکرو جنیوس) و فیفا 95 (تو سگا) تا فیفا 2006 (کامپیوتر)  به ترتیب همه فیفا ها رو به صورت حرفه‌ای! بازی کردم و الآن هم ظرف این دو ماه که فیفا 2007 اومده، تونستم یه دوره مدیریت 15 ساله اش رو تموم کنم! تازه شم نفس کش...

 

4- کلا از بچه های کوچیک ( از 2 ساله تا شیش هفت ساله) خیلی خوشم میاد و از سروکله زدن باهاشون لذت می‌برم؛ البته از اونجاییکه به شدت با لوس کردن بچه ها مخالفم معمولا آخر سر، کارم باهاشون به جنگ می کشه.

 

5- در حال حاضر اعتیاد حاد به روزنامه و اخبار پیدا کرده ام و تقریبا روزی دوساعت از وقتم رو سر این کار حروم می کنم. می دانم  باید در آینده نزدیک تجدید نظر جدی بکنم در این مورد.

 

در ادامه من دعوت می کنم از لیلا، مهدی، گلناز، نیما، بهناز و علی که به روی صحنه بیایند (به این میگن جرزنی).  

+ نوشته شده در ساعت 2:8 توسط حمید
85/10/03
زمستان است
خدا را چه دیدی، شاید فردا روز، زمستانم آفتابی شد.
جالب اینکه تا زمستان شد، آن ناشکوفایی پاییز رخت بربست؛ دقیقا از روز اولش... 
+ نوشته شده در ساعت 3:42 توسط حمید
85/10/01
یـــــــلــــــــدا
 

"معــــاشران گــــره از زلف یــــار بــــاز کنیــد
شبی خوش است بدین قصه اش دراز کنید"

+ نوشته شده در ساعت 3:28 توسط حمید