سریال فرج و اینا- بعد از افطار:
طبق روال تمام سریال های پربیننده، دختر شاهزاده پس از تحول عمیق، عشق پسر گدا را می پذیرد و در توصیف عشقش، چنین دیالوگ احساسی و پرمحتوایی حاوی زوایای پنهان بسیار را با ادا و اطوارهای مخصوص بر زبان می آورد:
امسال هم همچون سالیان گذشته از اواسط مهرماه که برنامه لاتاری گرین کارت امریکا باز میشه (برنامه ای با عنوان رسمیDiversity Immigrant Visa Program یا همون DV Lottery ) و تا دو ماه ادامه داره، ملت همیشه در صحنه تمام هم و غم خود را می گذارد تا بلکه به قید قرعه جزو یکی از پنجاه هزار فرد خوشبختی باشد که می توانند به سادگی گرین کارت ورود به کشور استکبار جهانی را به دست آورند.
اگرچه من خودم این رفتار آمریکایی ها و برپا کردن بساط لاتاری و قرعه کشی را برای ورود به این کشور، نوعی توهین می دانم اما وقتی می بینم میلیون ها نفر از سراسر جهان در آن شرکت می کنند و ایرانیان بسیاری نیز ملتمسانه با هزار ترفند و فریب و چه بسا خفت، در سفارت خانه های ایالات متحده در دوبی، آنکارا، نیکوزیا و... به دنبال انواع ویزا برای ورود به این کشور هستند، آرزو می کنم لااقل آسمان آنجا رنگ دگری باشد! به هرحال زندگی برای هرکسی ارزشی دارد، شاید یکی دلش خواست جانش را هم برای آن بدهد...
القصه، آنچه باعث نگاشتن چنین پستی شده خباثت برخی هموطنان و البته بیگانگان است که برای شرکت دادن ملت در این قرعه کشی، از آنها پول می گیرند و حتی در این راستا کلی سایت و دفتر و دستک هم برای خود به راه انداخته اند(یک جستجو در گوگل موید این ادعاست)، حال آنکه ثبت نام و شرکت در این قرعه کشی (که فقط به صورت الکترونیکی امکان پذیر است)، هیچ هزینه ای ندارد و در عین حال بسیار ساده است. تنها چیزی که احتیاج دارید، حفظ بودن مشخصات شخصی تان! و البته داشتن یک عکس دیجیتالی از خودتان است (در صورت تاهل، مشخصات همسر و فرزندان هم نیاز هست).
در اینجا فرم رسمی شرکت در لاتاری در سایت وزارت امور خارجه امریکا و سایر نکات مربوطه قابل دستیابی است.
پ.ن1- فرمت تصویر باید JPG باشه و اندازه اش هم 300 در 300 پیکسل و ماکزیمم حجمش هم 60 کیلوبایت باشد. یک Photo Validator هم در اونجا هست که چک می کنه عکستون درست باشه.
پ.ن2- راستی بی کِرفول چون اگر دو بار فرم رو با یک اسم پر کنین و بفرستین، از قرعه کشی حذف میشین.
زندگی چیز خوبی است چون اگر زنـــــــدگی نمی کردیم لابـــد داشتیم مُردگی می کردیم و این را حتی میگوها هم می دانند که زندگی کــــــردن بهتر از مُردگی کردن است...
بچه تر که بودم، از وقتی ساعت مچی به دستم می بستم همیشه آرزوم این بود که زودتر بزرگ بشم تا مجبور نباشم بند ساعتم را روی آخرین سوراخش ببندم. همیشه فکر می کردم اگه مچم به انداره ای بزرگ بشه که بند ساعتم رو روی یکی از سوراخهای وسطیش ببندم، خیلی جنتلمنانه است!
فرض کنید یک مهمانی برقرار است به مدت چند روز و تعدادی مهمان خارجی دارید. این چند روز مهمانی شامل جشن عروسی، مهمانیهای قبل از آن و مهمانیهای بعد از آن می شود.
در ضمن مهمان های خارجی پیش از سفر به ایران، با مطالعه کتاب، اطلاعات کافی در مورد آداب و رسوم و نحوه معاشرت ایرانیان به دست آورده اند.
شب اول، فرودگاه: استقبال کنندگان منتظر ورود خارجی ها هستند. مهمان های خارجی وارد سالن شده و با استقبال پرشور مواجه می شوند. آنها از قبل طبق مطالعاتشان می دانند که خانم های خارجی نباید با آقاهای ایرانی دست بدهند و همین طور آقاهای خارجی با خانم های ایرانی؛ بنابراین دقت می کنند تا اتفاق ناگواری نیفتد. اما به ناگاه می بینند که برخی خانم های استقبال کننده با آقایان خارجی دست می دهند و همچنین آقایان ایرانی هم حرفی ندارند که با خانم های خارجی دست بدهند.
شب دوم، مهمانی قبل از عروسی: طبق تجربه به دست آمده از شب قبل، مهمان های خارجی سعی می کنند تا به خاطر بیاورند که شب قبل، چه کسانی با آنها دست داده بودند و مجددا فقط با آنها دست بدهند؛ با افراد جدید هم سعی می کنند نه در مقام کنش بلکه به نحو واکنشی برخورد کنند.
شب سوم، جشن عروسی: در این شب به این نتیجه می رسند که همه می توانند با هم دست بدهند و اصلا کتابشان در این مورد اطلاعات اشتباه به آنها داده است.
شب چهارم، مهمانی بعد از عروسی: طبق تجربیات حاصل از شب قبل، در هنگام سلام و علیک دست خود را برای دست دادن دراز می کنند اما یکی در میان ضایع می شوند!
پ.ن1- اگر در مهمانی شب چهارم، یکی از آقاهای خارجی از شما بپرسد که قبل از دراز کردن دست، از کجا می شود فهمید که کدام خانم ها دست می دهند و کدام ها نه، چه جوابی به او می دهید؟! مطمئنا جوابی در مایه های اینکه منتظر بشو ببین او دستش را دراز می کند یا نه، چندان حاکی از نزاکت نیست.
چه جالب! تا حالا فکر می کردم وقتی ایران قطعنامه شورای امنیت را برای پایان جنگ با عراق پذیرفته، ما در موضع قدرت قرار داشتیم و اگر به قول امام جام زهر را بالا نمی کشیدیم، ظرف چند روز بغداد را گرفته بودیم... اما حالا که نامه محرمانه امام در مورد پذیرش قطعنامه را که دفتر هاشمی رفسنجانی بعد از 18 سال منتشر کرده، خواندم فهمیدم در اوج ناتوانی بودیم در آن زمان و از شدت ضعف، جنگ را تمام کردیم نه از موضع قدرت... {لینک متن نامه}
نمی دانم چرا این تصور در ذهنم وجود داشت؛ شاید به خاطر اینکه همواره از جنگ با صدام به عنوان پیروزی نام برده شده بود و کلی داستان سرایی پیرامونش صورت گرفته بود...
پ.ن1- نامه آن زمان آقای خاتمی وزیر ارشاد وقت به امام با مضمون اینکه دیگر بسیجی ها و جوانان به جبهه نمی روند و ما برای ادامه جنگ کمبود نیرو داریم هم اگر روزی منتشر شود، بسیار خواندنی خواهد بود. (فعلا که وسط دعواها فقط به آن اشاره شده است.)
پ.ن2- در این گیروداری که همه مسئولان دارن پته هم رو در مورد اتفاقات زمان جنگ رو آب می ریزن، این نقل قول محسن رضایی از رفسنجانی، کلی باحال بود: "یک روز آقای هاشمی گفتند ما حتی نمی توانیم بند پوتین سربازان و بسیجی ها را فراهم کنیم."
پ.ن3- این یکی هم باز از قول محسن رضایی بسی جالب ناک است: "البته پيشنهاد صلح را خود شوراي عالي دفاع به امام داد. مسئولان سياسي رفته بودند خدمت امام و حتي قبل از اينكه امام صلح را بپذيرد، به امام گفته بودند كه شما اگر معذوريت در پذيرش صلح داريد، مثلا ما صلح را ميپذيريم، بعد كه پذيرفتيم، شما ما را كنار بگذاريد و بگوييد اينها بدون اجازه من اين كار را كردند، ولي حالا چون اين كار را كردند، من هم قبول دارم [بابا شماها دیگه کی هستین!!]. حتي آقاي اردبيلي ميگفت كه آنجا برخي دوستان پيش امام گريه كرده بودند كه ارتش عراق آمده و ممكن است بيايد خرمآباد و آنجا را بگيرد و بيايد داخل عمق ايران و امام مقاومت ميكرد."
یکی یکی آمدند از چهار گوشه دنیا تا با هم بودن ها تازه شود بعد از سال ها... گفتیم وشنیدیم و نخوابیدیم و دیدیم و رفتیم و آمدیم تا طی شد روزها و گذشت شب ها، شلوغ و پرخاطره...
و حال یکی یکی بازگشتند تا همه چیز به وضع سابق بازگردد؛ روزمرگی های زندگی...
دفاع کردم بی اطلاع همه در خلوت آزمایشگاه ابزار دقیق... مطمئنم دلم برای خواجه نصیر و اون دانشکده لعنتی دوست داشتنی تنگ می شود...
نیماجان مرسی بابت تمام کارهایی که کردی.
پاییز آغاز شده است...
