تبليغاتX
::Hamid Reza's Weblog::
خاتمه از صفر
85/04/31
دو نقطه

این آقای پارکینسون هم (با آن بیماری لرزش دست و پا تفاوت دارد!) موجود جالبی بوده در دنیای مدیریت. وی که در اصل یک مورخ بوده، در انگلستان متولد  و پس از تحصیل، در دانشگاه های امریکا به تدریس مشغول شده و یکی از قوانین معروف را به نام خود ثبت کرده است. قانون پارکینسون می گوید:

  Work expands so as to fill the time available for its completion

به این معنی که "کار تا جایی که به آن زمان اختصاص دهیم، خود را گسترش می دهد." یا "هرکاری کل زمان اختصاص داده شده را مصرف می کند."  جالب اینکه پارکینسون این قانون را با فرض حفظ کیفیت کار مطرح می کند. احتمالا هرکسی حداقل در دوران درس و امتحان درستی این قانون را تجربه کرده است. این قانون همچنین به دنیای فناوری اطلاعات نیز وارد شده و برای داده ها و فضای ذخیره سازی آنها بیان می شود(شاید منشاء قانون مور).

اما جذابیت های پارکینسون فقط به خاطر طرح این قانون نیست؛ وی در دوران رکود بزرگ اقتصادی ایالات متحده، نظرات جالبی بیان کرده که عمده آنها هم اکنون مصداق حال مدیریت در کشور ماست از جمله اینکه:

- بیشتر مدیران به جای فکر کردن به اهداف سازمانی، به دنبال تحقق اهداف شخصی خود هستند.

- در جلسات مدیران ارشد سازمان ها، زمانی که به هر یک از اقلام دستور جلسه اختصاص می یابد، با میزان اهمیت این اقلام نسبت عکس دارد (ناشی از ناآگاهی مدیران نسبت به مسایل پیچیده سازمان خود).

- مدیر برای اثبات گستردگی قلمروی تحت مدیریت خود اقدام به استخدام های کاذب و غیرضروری می کند که این امر موجب تورم بوروکراسی می شود.
+ نوشته شده در ساعت 15:33 توسط حمید
85/04/28
Evening Type
من بالاخره فهمیدم که در طبقه بندی آدم ها از نظر ساعت خواب، در دسته evening type قرار می گیرم. دیروز روزنامه شرق یک گزارش با عنوان "آدم های شب در ساعت ۲۴" را کار کرده بود که در انتهایش با دکتری در مورد افراد شب بیدار مصاحبه کرده و او گفته بود سه دسته آدم ها شب ها بیدار هستند که دو گروه آنها از روی ناچاری بیدار هستند (داشتن بیماری یا شیفت شب) و گروه سوم آدم هایی هستند که معمولا ترجیح می دهند فعالیت های خود را در شب انجام دهند و صبح ها بخوابند و نام آنها را evening type گذاشته بود. البته گفته بود که این رفتار در آنها ارثی است اما من با تحقیقاتم پی بردم که انگار خودم شروع کننده چنین میراثی خواهم بود!
+ نوشته شده در ساعت 12:4 توسط حمید
85/04/26
"غفلت یک دقیقه ای حوا" و این همه ماجرا!

روزها و شب ها را در قالب مسیری طولانی که زندگی می نامندش، یکی یکی طی می کنیم و در مقاطع مختلف از این روزها و شبها طبق معیارهایی درست یا غلط، خود را موفق یا شکست خورده درمی یابیم.

در این تپش کور زندگی نقش های مختلفی را بازی می کنیم که گاه با هم تناقض دارند؛ پدر یا مادری و در عین حال فرزند، آموزگاری و درعین حال دانشجو، رومانتیکی و درعین حال منطقی، دوستی و در عین حال دشمن و همین طور هر لحظه در عین حالی که اینی، آن دیگری هم هستی.

گاه به عشق پناه می بری؛ نقش عاشق یا معشوقش فرقی ندارد بلکه مهم آن است که درگیر رابطه ای عاطفی می شوی و احساس می کنی " دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی" که "دچار یعنی عاشق"... روزها و شب ها می گذرد و تو با عشق یا به "گرمی یک سیب" مانوس می شوی و حیاتت را تا "وسعت اندوه زندگی ها" ادامه می دهی یا مانند بسیاری دیگر سیبت را" گاز می زنی با پوست" و ایفای نقش می کنی تا چرخ دنیا بچرخد: "چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب، اسب در حسرت خوابیدن گاریچی، مرد گاریچی در حسرت مرگ"...

و این چنین روزگار می گذرانی با انبوه نقش هایی که شاید بسیاریش را خود انتخاب نکرده ای که از آغاز، انتخاب با تو نبوده است و جالب اینکه باید نقش آدم صاحب اختیار را نیز بازی کنی مثل بسیاری از نقش های متناقض دیگر؛ اما آرام می گیری:

"لیک چون باید این دم گذرد،

پس اگر می گریم،

گریه ام بی ثمر است

و اگر می خندم،

خنده ام بیهوده است."
+ نوشته شده در ساعت 3:9 توسط حمید
85/04/23
دو نقطه
خلاقیت و نوآوری دو واژه ای است که معمولا اشتباهی به جای یکدیگر مورد استفاده قرار می گیرند. خلاقیت به معنی تولید و پرورش ایده های جدید در ذهن است در حالی که نوآوری به معنای کاربردی کردن چنین ایده هایی است. در واقع حاصل خلاقیت، تولد ایده ای بکر است و حاصل نوآوری، تولید یک محصول یا طرح یا هر چیز قابل استفاده دیگری؛ از این رو آدم نوآور با آدم خلاق از نظر ذهنی می تواند کاملا متفاوت باشد.

+ نوشته شده در ساعت 2:34 توسط حمید
85/04/21
خوب، بد، زشت

اگر چه به شدت لذت بردم از نوشته حمیدرضا ابک اما درعین حال معتقدم از رفتار فوتبالیست ها که عمدتا فرهنگ لمپنی بر آنها حاکم است (در همه جای دنیا از آلمان و ایتالیا و فرانسه گرفته تا همین وطن عزیز) نمی توان و نباید برداشت سیاسی و اخلاقی کرد و بدترآنکه چنین برداشتی را تعمیم داد حتی با این استدلال که فوتبال تمام مرزها را درهم نوردیده است. شاید این گونه مقاله نوشتن همانند این باشد که شما حرف ها و اعمال انجام شده در یک دعوای مثلا ناموسی بین لات ها را در چاله میدان مورد تجزیه و تحلیل قرار دهید و براساس آن، نتیجه گیری جامعه شناسانه کنید! اما به هرحال این فیلسوف جامعه شناس فوتبالی! زیبا و جالب نوشته است:

"لحظه اى را تصور كنيد كه برترين بازيكن جام جهانى ۲۰۰۶ درست چند لحظه پس از پديد آوردن يكى از زيباترين صحنه هاى فينال، با خشونت ناجوانمردانه ايتاليايى تبارى روبه رو مى شود كه تمام بغض و حقارت ناشى از پنالتى چيپ و زيباى زيدان و تركتازى هاى منحصر به فردش در ميانه ميدان را در قالب توهينى نابخشودنى ابراز مى كند. به راستى نسبت زيدان با تروريسم چيست؟ اگر مسلمان بودن او و بن لادن، دليلى بر تروريست بودن زيدان است پس ماتراتزى كه بر اريكه فاشيسم، در گذشته نزديك، تكيه زده و در همين سال هم از تبانى هاى تعفن آور نظام باشگاهى كشورش پا به جام جهانى نهاده در كجاى جهان ايستاده است؟!"

 

پ.ن: زیزو دوستت دارم همان طور که دل پیرو، رونی، رونالدینیو و بکهام را دوست دارم فارغ از اینکه مذهبشان چیست. تو یک فوتبالیست فوق العاده ای و از این روست که می شناسمت نه به عنوان اینکه یک مسلمان هستی (هرچند که شاید به این خاطر وقت دیدن هنرنماییت بر صفحه تلویزیون احساس سمپاتی بیشتری بکنم) و می دانم کارت قرمز هم جزیی از فوتبال است همان طور که ناسزا و بداخلاقی...
+ نوشته شده در ساعت 16:26 توسط حمید
85/04/19
من هم که خوابم!

می گوید دو ضربدر دو می شود چهار.

می گویم درست است.

می گوید هشت ضربدر چهارده می شود صدودوازده.

می گویم بله درست است.

می گوید الان بوش و احمدی نژاد روسای جمهور امریکا و ایران هستند.

می گویم بله متاسفانه.

می گوید دیشب ایتالیا قهرمان جهان شد.

می گویم مبارکشان باشد.

می گوید خلیج فارس در جنوب ایران قرار دارد.

می گویم بله دقیقا.

می گوید می دانی که روزها هوا روشن است و شب ها تاریک.

می گویم خوب بله.

می گوید بنابراین ثابت می شود انرژی هسته ای حق مسلم ماست و احمدی نژاد فوق العاده محبوب است و همه کشورهای جهان دارند علیه ایران توطئه می کنند و حذف تیم ملی به خاطر علی دایی است و اکبر گنجی مزدور است و جامعه ما از نظر فرهنگی بسیار سالم است و اکثر دانشجویان خودفروخته هستند. تازه از آنجاییکه پذیرفتی روزها روشن و شبها تاریک است ثابت می شود که آزادی بیان وجود دارد و هیچ نقض حقوق بشری در کشور صورت نمی گیرد.

+ نوشته شده در ساعت 20:13 توسط حمید
85/04/16
بیگانه اگر می شکند حرفی نیست

چقدر نفرت انگیزند انسان هایی که بنا به تکلیف، اعتقاد، مصلحت، حماقت، وظیفه یا هر دلیل من درآوردی و توجیه کننده دیگری حاضر می شوند حقوق هم رسته های خود (در هرنوع اعم از هم صنف، هم جنس، همکار و ...) را زیر سوال ببرند و حتی به شکل کثیفی، آن را مورد حمله قرار دهند.

بدم می آید از آدم هایی که خواسته یا ناخواسته در گروه خاصی قرار می گیرند و علیه منافع گروه که درواقع منافع آنها را نیز شامل می شود، موضع گیری می کنند؛ کاش هرکس قبل از سینه زدن می فهمید که زیر علم چه کسی دارد تلاش می کند...

رقت بار است وقتی زنانی برای رسیدن به حق خود تلاش می کنند و زنانی دیگر، آنها را آماج حملات قرار می دهند.  

شکننده است وقتی دانشجویانی قصد احیای حرمت دانشجو را دارند و دانشجویان دیگری علیه آنها وارد عمل می شوند.

دردآور است وقتی کارگرانی به دنبال حقوق صنفی خود هستند و کارگران دیگری در کار آنها مانع ایجاد می کنند...
+ نوشته شده در ساعت 2:37 توسط حمید
85/04/15
وزن حضور

برخی آدمها وزنِ بودنشان به قدری زیاد است که وقتی حضور ندارند، انگار بیشتر حسشان می کنی و برخی دیگر به قدری کم مایه اند که حتی وقتی حضور دارند، انگار نیستند.

فکر می کنم برهمین اساس می توان گونه های دیگری را که جملگی بین این دو سر قرار می گیرند، برای تعیین وزن حضور آدمها مشخص کرد؛ مثلا کسانی که فقط وقتی حضور دارند، هستند یا کسانی که وقتی غایبند به اندازه حضورشان حس می شوند و...

شرح حال دسته های ابتدایی و انتهایی این طبقه بندی به روایت شعر: 

"آدمیزاده طرفه معجونی است
کز فرشته سرشته، وز حيوان
گر کند ميل اين، شود کم ازین
ور کند ميل آن، شود به از آن"
+ نوشته شده در ساعت 4:20 توسط حمید
85/04/12
نوشدارویی ست تحفه درویش!

مسعود بهنود به مناسبت سوم تیر مقاله زیبایی نوشته است که با خواندن آن بیهوده دلگرم می شوم.

وقتی یاد سال پیش می افتم که با چه جان کندنی سعی در مجاب کردن اطرافیان برای شرکت در مرحله اول انتخابات داشتم، بیش از پیش بر استفاده از عبارت "بیهوده دلگرم" مطمئن می شوم.

وقتی یاد مردمی می افتم که صحبت ها و استدلال های آبکی دایناسورهای لس آنجلس نشین برایشان قابل قبول تر از واقعیات ملموس جامعه شان بود، به حال خود و نوشته زیبای بهنود افسوس می خورم...

 "هم از اين رو اگر دوم خرداد، جشن باور دوباره صندوق بود و جامعه با تمام رخ در اين جشن شرکت کرد. سوم تير ادامه آن باور بود. نيم رخی از جامعه در آن حاضر شد. روشنفکر، در هر سو که بود، بازی کوچک را باخت اما در بازی بزرگ برنده شد. و مسابقه بزرگ آن جاست که جامعه ای باور کند که سرنوشت را سرانجام از راه صندوق رای بايد ديگرگون کند. سدها فروريختنی هستند."

راست می گویی اما حال کجایند این روشنفکران که بپرسمشان چرا فرصت طلوع چهارساله یا حتی یک ماهه قبل از انتخابات را از دست دادند تا کار به تنگ غروب شش روزه بکشد؟ اصلا اکنون چرا به فکر 3 سال دیگر نیستند تا دوباره در زمانی  شش روزه گرفتار نیاییم؟
+ نوشته شده در ساعت 3:8 توسط حمید
85/04/11
این فوتبال غیرمنطقی

 بعد از ظهر امروز تا نیمه شب، تلویزیون دو فیلم دراماتیک با پایان فوق العاده تلخ را نمایش داد؛ تمام سکانس ها موبه مو برای رقم خوردن یک تراژدی هیجانی اجرا شد:

دیوید بکهام مصدوم می شود و از بازی بیرون می رود،

وین رونی با تصمیم غیرمنطقی و جانبدارانه داور از بازی اخراج می شود،

فرانک لمپارد پنالتی خود را تقدیم دروازه بان می کند،

استیون جرارد فراموش می کند که در حال شوت کردن توپ فوتبال است...

انگلستان با تمام فوق ستاره های ریز و درشتش در این جام، به جز بازی با سوئد خوب بازی نکرد (نه مثل یورو ۲۰۰۴ طراوت داشت و نه حتی مثل جام جهانی ۲۰۰۲ جنگندگی) و ازاین بابت چندان دلم نمی سوزد که حذف شد اما پرتغال هم تیمی نبود که لیاقت حذف انگلیس را داشته باشد؛ تیمی که علاوه بر بازی کثیف و ناجوانمردانه، شصت دقیقه نتوانست به تیم 10 نفره انگلیس گل بزند اما چه می شود کرد که فوتبال یک پیکار منطقی نیست و اتفاقا همین غیرمنطقی بودن، عامل جذابیتش است.

برزیل هم با بازی نه چندان دلچسب خود مقابل فرانسه ای مغلوب شد که در ابتدای جام با کره جنوبی مساوی کرده بود. بدین ترتیب برزیل و انگلستان حذف شدند تا قانون فوتبال حفظ شود؛ فوق ستاره های ناآماده ای چون رونالدینیو، کاکا، رونالدو، بکهام، رونی، جرارد و لمپارد در مقابل فوق ستاره های روبه افول اما اوج گرفته ای چون فیگو و زیدان کاری از پیش نبردند تا ثابت شود در میدان فوتبال، اسم ها جز افزایش جذابیت، هیچ کاره اند.

 حال با حذف انگلستان و برزیل گویی جام جهانی با تمام هیجانش یک هفته زودتر برای من به پایان رسید و در این پایان، اشک ها و لبخندها به قدری طبیعی بود که همگان باور کردند شاهد فیلمی مستند هستند نه یک شوی سرگرم کننده. 
+ نوشته شده در ساعت 1:52 توسط حمید
85/04/09
وسوسه های تاریخی

دوست داشتی آن لحظه ای که زمین در حال خلق بود (همان 6 روز معروف)، تو هم شاهد ماجرا بودی؟

می خواستی آن زمان که همه زمین را آب گرفت و جز نوح و جفت های موجودات در کشتی اش، جانداری باقی نماند، تو هم شاهد آن طوفان می بودی؟

دلت می خواست روزی که موسی عصایش را افعی می کرد یا رود نیل را می شکافت، تو هم حضور داشتی؟

دوست داشتی ببینی که عیسی چگونه مرده ها را زنده می کرد یا محمد چگونه شق القمر؟

اصلا تا به حال وسوسه شده ای که حداقل در یکی از لحظات نادر بشریت حضور می داشتی و با دو چشم سرت می دیدی هر آنچه را که بعدها می گفتند معجزه بوده است؟

حالا معجزه ها را هم نه؛ لااقل کاش آن زمان که تخت جمشید ساخته می شد و کوروش فرمانروایی می کرد، حضور می داشتم یا دست کم می دیدم که بوعلی چگونه طبابت می کرد و افلاطون چطور تدریس و هزاران هزار وسوسه دیگر...

افسوس که مانند میلیاردها انسان در مقطعی بی اتفاق از این لحاظ زندگی می کنم و پرم از شنیده ها و نادیده ها.
+ نوشته شده در ساعت 4:54 توسط حمید
85/04/07
تشییع جنازه نمادین

پارچه ای بزرگ دم در مسجدالنبی نارمک و خیابان های اطراف با این مضمون نصب شده است:

"تشییع نمادین حضرت فاطمه زهرا (س) از میدان نبوت (هفت حوض) به سمت چهارراه تلفنخانه    پنج شنبه 8 تیر ساعت 9 شب"

لابد افرادی هم که برای تشییع جنازه می روند به طور نمادین حضرت علی، امام حسن، اسماء و ... هستند و البته  به طور نمادین هم این کار به صورت مخفیانه انجام می شود!

واقعا به این می گویند خط مشی و سیاست مترقیانه در ترویج دین و جذب جوانان به سوی مذهب.
+ نوشته شده در ساعت 23:52 توسط حمید
85/04/05
تعامل با گدایان حق مسلم ماست!

با اینکه خودم تابه حال به خاطر ندارم که به گدایی در خیابان کمک کرده باشم ( منظور افرادی که دستشان را برای گرفتن پول جلویت دراز می کنند و نه انواع شیشه شور، گل فروش، آدامس فروش و غیره) و اطرافیانم را نیز همواره از این کار نهی کرده ام، اما نمی دانم چرا در مقابل این طرح جمع آوری متکدیان، احساس خوشایندی ندارم.

در واقع فکر می کنم عمده افرادی که به گداها پول می دهند، اگر نگوییم به شکل عادت، اما قطعا به صورت هدفدار و به خاطر کمک به رفع مشکلات گداها (عمدتا ساختگی) این کار را انجام نمی دهند و طبعا اگر متکدیان از سطح شهر جمع آوری شوند، این افراد نیز کمکی به کسی نخواهند کرد؛ بنابراین این طرز تلقی را کاملا غلط می دانم که اگر گداها جمع آوری شوند، تمام افرادی که قبلا به آنها کمک می کرده اند، حال کمک های خود را مثلا از طریق صندوق های کمیته امداد به دست افراد واقعا نیازمند می رسانند که البته در همینش هم با توجه به عملکرد کمیته امداد، کاملا شک دارم.

تازه این شهر هم آنقدر زشتی دارد که اتفاقا وجود چند گدا در خیابان ها می تواند کاملا در هماهنگی با بقیه موارد قرار گیرد؛ وجود گداها از یکسو باعث می شود تا تعامل افراد در خیابان بیشتر شود و از سوی دیگر خرده سرمایه های سرگردان مردم را از بلاتکلیفی نجات می دهد!
+ نوشته شده در ساعت 22:23 توسط حمید
85/04/02
صدایت می زنم بی صدا

"نیاز همیشه زاده نقص نیست، زاده فقر نیست،

نیاز هایی هست که زاده کمال است و اقتضای غنی؛

آنکه زیبایی دارد در جست و جوی نگاه آشنایی است که بدان عشق ورزد،

آنکه غنی است نیازمند یافتن نیازمندی است که ببخشد،

نیرومند نیازمند حریفی است تا درهمش شکند...

و دلی که حرف دارد مشتاق یافتن مخاطبی است تا زندانیان معانی را که در درون طغیان می کنند و از خاموش مردن به وحشت افتاده اند، آزاد کند."

و چنین است که روح ما تشته دوستی یی دیگر و عشقی دیگرگونه است

عشقی که مامور تن و اقتضای طبیعت نیست

عشقی که اگرچه زمینی نیست، افلاطونی هم نباید باشد؛ فقط دگرگونه...
+ نوشته شده در ساعت 4:32 توسط حمید
85/04/01
فراموشش کن قناری کوچک را

قاضی مرتضوی به عنوان نماینده ایران در نشست شورای حقوق بشر سازمان ملل در ژنو شرکت کرده است.

 

همان سلاخ معروف شاملو

این بار "خون" می گریست

جلادی را به عضویت تیم حقوق بشر ایران درآورده اند!
+ نوشته شده در ساعت 3:30 توسط حمید