تبليغاتX
::Hamid Reza's Weblog::
خاتمه از صفر
87/04/11
خداحافظ بیل گیتس
آقای گیتس عزیز، فارغ از تمام جاروجنجال‌های کنونی دنیای اوپن سورس و جنگ تقریبا مغلوبه‌ات با گوگل، خبر کناره‌گیریت از مایکروساقت برایم ناراحت کننده بود.
شاید برای من و بسیاری از هم سن وسال‌های من، آن اوایل کامپیوتر مترادف بود باصفحه سیاه ام اس داس و دی آی آر گرفتن و سی دی کردن و الی‌آخر؛ بعد شد آن صفحه آبی اِن سی تحت داس که تندتند بگردم و فایل اِگزه‌ای را پیدا کنم و بازی مورد علاقه‌ام را ران...
بعد ویندوز ۳.۱ که باز تحت داس بود و آن موقع‌ها چه تحولی بود برای خودش و بعد ویندوز ۹۵ که کماکان با استارتینگ ام اس داس شروع می‌شد.... نمی‌دانم آن وقت‌ها که داشتم غرق در کامپیوتر می‌شدم و منطقش را به لطف محصولات کارراحت کنت یاد می‌گرفتم، اوپن سورس و لینوکس کجا بودند این همه طلبکارانه تازه؟! شاید آن وقت‌ها هنوز اینقدرها که حالا می‌گویند انحصارطلب نشده بودی!
به هر حال جناب بیل گیتس ممنون به خاطر اینکه پل ورود آسانی بودی به این دنیای پیچیده و البته کاملا منطقی. راستی علیرغم جو ضد مایکروسافتی کنونی، کاملا شخصیت محترم و انسان دوست‌داشتنی هستی در نظرم و خوشحالم که ثروت هنگفتت را قرار است در امور خیریه صرف‌ کنی بیش از سابق.
بدرود آقای مایکروسافت.

پ.ن۱: از کتاب داستانک‌هایی بری روزگاری که سپری می‌شود:
"برای بعضی‌ها، عشق کفش نایک گران قیمتی‌ست که می‌خرندش تا بیشتر نشان بقیه بدهند؛ برای بعضی هم یک جفت کفش راحتی که داشتنش آرامش است... به هر حال بعضی‌ها هم هستند که پابرهنه در روزگار قدم می‌زنند و بعضی دیگر که چند جفت کفش دارند."

پ.ن۲: اخبار رو که می‌خونم صدای فرهاد قوی‌تر از قبل توی گوشم می‌پیچه که داره از ابر سیاه خون می‌چکه... 

+ نوشته شده در ساعت 23:9 توسط حمید
87/04/06
حافظ شاملو

فکر کنم سال هشتاد بود که انجمن دانشکده مکانیک در تب و تاب برگزاری مراسم بزرگداشت برای شاملو بود و طبعا بسیج هم در مقابل با انواع و اقسام حربه‌ها سنگ‌اندازی می‌کرد تا اینکه خلاصه‌ بولتنی توسط بسیج دانشجویی تو همه دانشکده‌های خواجه نصیر از جمله برق پخش شد که کلکسیونی از فحش و فضاحت نثار شاملو کرده بود. از جمله چیزایی که ازش یادم مونده نقل قول‌هایی از مطهری بود در مورد کتاب حافظ شیراز شاملو که خلاصه جناب مطهری تا تونسته بود سنگ تموم گذاشته بود در کوبیدن خود شاملو و البته تفسیرش از حافظ هم.

من هم که اون وقتا خیلی جوگیر شاملوی تازه فوت‌شده بودم، سریع این حافظ شاملو رو گیر آوردم تا ببینم چه خبره؛ خلاصه جز جابه‌جا شدن بعضی بیت‌ها و اون مدل تایپ ساده زیرهمش، چیز خاص دیگه‌ای ندیدم/نفهمیدم و تازه پیش خودم هم گفتم که کاش شاملو به جای این تفسیر نشسته بود و یه دفتر شعر شاهکار دیگه از خودش باقی گذاشته بود...

گذشت تا حالا که مقدمه تقریبا سی صفحه‌ای حافظ شاملو که دیگه بعد از انقلاب اجازه چاپ نداره رو خوندم و تازه فهمیدم قضیه از چه قرار بوده و علت این همه برآشفتگی استاد شهید از کجا ناشی می‌شده. خلاصه کاش دوباره دم کتابخونه انجمن برق بودم...

مثلا یه پاراگراف از این مقدمه جنجالی که حاوی نقل‌قولی از دنیس دیدرو هم هست (فیلسوف و نویسنده فرانسوی که ید طولایی در مخالفت با مسیحیت داشته) بدین شرحه:

"در حقیقت انکار معاد دیگر موردی برای اندیشه کفر و دین باقی نمی‌گذارد. به گفته دیدرو: اگر وحشت از جهنم را از یک مسیحی دوآتشه ازاله کنید، همه اعتقاداتش را از او سلب کرده‌اید!"

و بعد با آوردن چند بیت از حافظ و وصل کردنش به یک رباعی از خیام (معلوم الحال!)، سیر فکری حافظ رو نشون میده:

"پیر ما گفت: خطا بر قلم صنع نرفت

آفرین بر نظر پاک خطاپوش‌اش باد!"

 

و سرانجام از خیام:

 

"صانع به جهان کهنه همچو ظرفی است

آبی است به معنی و به ظاهر برفی است

بازیچه کفر و دین به طفلان بسپار

بگذر ز مقامی که خدا هم حرفی است!"

+ نوشته شده در ساعت 22:45 توسط حمید
87/03/28
بالی‌نامه

هفته پیش رفته بودم بالی کماکان جهت تفریحات سالم.

بالی جزیره‌ای در شرق جاوا و هشت درجه پایین‌تر از خط استوا، با جمعیت سه و نیم میلیون نفری یکی از استان‌های کشور سی‌وسه استانی اندونزی و یکی از هفده‌هزار جزیره این کشور دویست‌وپنجاه میلیون نفری به حساب میاد. از نظر مذهبی، بیشتر از نود درصد جمعیت بالی رو هندوها تشکیل می‌دن و برخلاف خود اندونزی، مسلمون‌ها اقلیتی هفت هشت درصدی در بالی هستند. درآمد جزیره هم بیشتر از توریسم، کشاورزی و تا حدودی هم صنایع دستیه.
عمده جاذبه توریستیش به سواحل فوق‌العاده زیبا، انواع و اقسام ماساژها با روغن‌های مخصوص بالینسی، موج‌سواری و البته وجود دو تا آتشفشان و رقص و مراسم های محلی خلاصه میشه.   

بالی پنج شش تا منطقه شهری داره (البته با معیارهای شهرنشینی مثلا در سنگاپور یا هنگ کنگ، این مناطق روستا به حساب میان) که عمده هتل‌ها و مراکز خریدش در اونها قرار دارن. معروف‌ترین و پرجمعیت‌ترینش کوتا (kuta) ست که یه ساحل عمومی داره و منظره غروب خورشیدش از نظر زیبایی شاید در دنیا بی‌نظیر باشه به خاطر موقعیت خاص جغرافیاییش. 

نوسادووا (Nusa Dua) یه منطقه دیگه‌ در جنوبی‌ترین نقطه جزیره است و از این حیث که بیشتر از سی هتل و مرکز تفریحی پنج ستاره رو در خودش جای داده، منطقه گرونی حساب میشه اما نکته حایز اهمیتش اینه که اکثر هتل‌هاش جدا از پنج ستاره بودن، ساحل اختصاصی شیک و آرومی دارن و این برای جایی که مهم‌ترین جاذبه‌اش سواحل اقیانوسه، مزیت مهمیه. خلاصه به نظر من که گرون بودنش در مقایسه با هتل‌های کوتا واقعا می‌ارزید.  

جیمباران (Jimbaran)، لجیان(Legian) و سانور (Sanur) هم از جمله دیگر مناطق شهری-تفریحی بالی هستند و اوبود (Ubud) هم به خاطر کارهای هنری و دستی معروف شده. دیگه اینکه دنپاسار (Denpasar) هم مرکز استانش حساب میشه و محل فرودگاه بین‌المللی بالی اونجاست.

واحد پول اندونزی روپیه است که از نظر ارزش پولی دقیقا مثل ریال خودمون می‌مونه یعنی تقریبا هر ده‌هزار روپیه‌ای، معادل یک دلار آمریکاست.

خوشبختانه ویزای گردشگری هم برای ایرانی‌ها مثل اکثر ملیت‌های دیگه در بدو ورود صادر میشه و هزینه‌اش هم برای ویزای هفت روزه ده دلار و برای یک ماه، بیست و پنج دلار آمریکاست. جالبش اینکه برای خروج از بالی هم نفری ۱۵ دلار عوارض فرودگاه (جدا از مالیات که رو بلیط هست) می‌گیرن.

 

پ.ن: یه سری عکساش رو اینجا آپلود کردم.

+ نوشته شده در ساعت 23:51 توسط حمید
87/02/28
شیرین بود بسی!
ممنون افشین قطبی عزیز.
این قهرمانی دلچسب، نوش جان تو و پرسپولیس و تمام قرمزهای دنیا...

پ.ن۱: با گل دقیقه ۹۶ چنان از جا کنده شدم و دادوبیداد کردم که واقعا از زمان حضور در استوا چنین بروز هیجانی را تجربه نکرده بودم... خـــیـــلـــــی چسبید! حالا من این همه سروصدا کردم تازه بعد از یه ساعت که همه چی آروم شده، همخانه‌ای محترم اومدن در زدن ببینن در صحت و سلامت کامل به سر می‌برم یا نه؟!

پ.ن۲: چهارشنبه شب هم که منچستر برای قهرمانی اروپا باید چلسی رو ببره. امید که چنین شود. تقریبا بعد از ده سال داره دوباره سال های خوب ۹۸ و ۹۹ شبیه سازی میشه؛ یادش به خیر در آن سال‌ها پرسپولیس با حضور دوباره علی پروین، هم قهرمان لیگ شد و هم جام حذفی و در ادامه منچستر هم در هر سه جام حذفی و لیگ برتر انگلستان و جام باشگاه‌های اروپا قهرمان شد؛ حال تاریخ در حال تکرار شدن است اگرچه نه به آن شدت...

پ.ن۳: راستی در این جو افشین امپراطور ساز کنونی، نباید از زحمات مدیرعامل و بقیه تیم چشم‌پوشی کرد؛ هرچند که از نظر فکری و ساختاری به هیچ وجه از کاشانی و دارودسته اصولگرایانه‌اش خوشم نمی‌آید و حتی نحوه مدیرعامل شدنش هم در پرسپولیس کاملا شبهه‌ناک بود اما در طول فصل واقعا زحمت کشید و شاید اگر حمایت‌های او از قطبی‌ نبود، امروز چنین محبوبیتی نصیب افشین خان قطبی نمی‌شد هرچند که قطبی واقعا لیاقتش را دارد.

پ.ن۴: چقدر دلم ویژه‌نامه ورزش روزنامه شرق رو می‌خواد الآن با چند تا مقاله آبدار از راهبر و زعیم‌زاده و چه بسا هم یه تحلیل فلسفی از قضیه توسط ابک... حیف!

+ نوشته شده در ساعت 20:47 توسط حمید
87/01/29
کوچه‌های نارفیق

به راستی مراقب امتحان بودن از حوصله سربرترین امور دنیاست به خصوص وقتی که هشتاد درصد دانشجوها هم چینی‌های بی‌آزاری باشن که حتی با سایه خودشون هم حرف نمیزنن چه برسه بخوان تقلب کنن؛ حالا نمی‌دونم چه جوری اینا بزرگ که میشن تبدیل به حرفه‌ای‌ترین جاعلان دنیا میشن.
در همین راستا، مسخره‌ترین کار ممکن برای یه ناظر غیرچینی تطبیق قیافه‌های مشابه و محو دانشجوها با عکس کارتشونه ...

خلاصه خوش به حال اونایی که پریروز امتحان برنامه نویسی بازی‌های کامپیوتری و سیگنال - سیستم داشتن و به جاشون یکی دیگه اومد و امتحان داد!

 

پ.ن۱: بی بی سی گزارش داده که طبق یک نظرسنجی در کشورهای عربی، الف نون بعد از حسن نصرالله و بشار اسد و بالاتر از سارکوزی و قذافی و اسامه بن لادن، سومین رهبر محبوب جهان عرب به حساب میاد. می‌بینی قله‌ها یکی پس از دیگری دارن فتح میشن.حالا به جای اینکه از پتانسیل محمود استفاده کنین هی برین پتیشن درست کنین که خلیج فارس نشه خلیج ع.ر.ب.ی... خلاصه ای مه من ای بت چین ای صنم/ لاله رخ و زهره جبین ای صنم...

 

پ.ن۲: اینجا یه نوشته بامزه از رضا کیانیان درباره بلبشوی فرودگاه امام خمینی با شرح تمام جزییاته. این جمله‌اش واقعا در تمام امورجاری و غیرجاری ما از خصوصی تا عمومی حضور پررنگ داره: "در اين مملکت هيچ کس هيچ تقصيري نمي پذيرد. هيچ کس توضيح نمي دهد. همه مظلوم اند. تقصيرها به کسان ديگر و خارج از آنها مربوط است."

 

پ.ن۳: طلوع من طلوع من وقتی غروب سر بزنه موقع رفتن منه...

 

پ.ن۴:"او تصمیمات درستش را در موقعیت‌های اشتباه می‌گرفت و تصمیمات غیرمنطقیش را در موقعیت‌های درست!"

+ نوشته شده در ساعت 21:29 توسط حمید
87/01/15
ما کمیم، ورنه خواندنی‌ها کم نیست
یه جایی این داستان بود که یه روز آدم خسته و کوفته برمیگرده خونه و در میزنه. حوا که احتمالا مشغول خوردن سیب بوده، میگه کیه داره در میزنه؟ آدم هم جواب میده آخه مگه به غیر از من و تو، کس دیگه‌ای هم تو این کره خاکی هست؟ 
جالب اینکه هیچ کدومشون نمی‌دونستن "به غیر از من‌ و تو" یعنی چه؟ "کس دیگه" یعنی چه؟ و حتی "کره خاکی" یعنی چه؟...
خلاصه که چقدر ماها از نسل آدم و حواییم واقعا!

پ.ن۱: راستی صد سال به این سال‌ها. بالاخره بعد از سال تحویل غربی و چینی نوبت سال تحویل واقعی خودمون شد که با حضور خانواده و درجمع دوستان، حسابی دلچسب و به یادماندنی شد.

پ.ن۲: همانا تخمه ژاپنی نم‌کشیده باید به عنوان بهترین سرگرمی استوا شناخته شود؛ بَــه بـَـــــه بـَــه بـَــــــه!

پ.ن۳: "ما دیر فهمیدیم، جهانی که ساخته‌ایم روزی ما را از پای درخواهد آورد. ما دیر فهمیدیم، خیلی دیر؛ که زشتی این جهان، نتیجه زیباخواهی ما بود. این همه رنج، نتیجه آسوده خواهی ما و این همه جنگ نتیجه صلح‌طلبی ما!"

+ نوشته شده در ساعت 21:14 توسط حمید
86/12/23
برای انتخ(ص)ابات
اگرچه حرفها همه تکراریست اما می‌گویم و بازمی‌گویم تا فردا روز، به گاه پرسش و محاکمه نسل بعد که حق‌طلبانه خواهد پرسید چه کردی آن زمان که می شد، با سرشکستگی پاسخ ندهم دست روی دست گذاشتم تا کشورم -آنچه اکنون میراث شماست (که امیدوارم کماکان باشد)- با جاه‌طلبی و ماجراجویی‌های یک کوتوله و اربابش زیر چکمه امریکائیان رفت...
دیر نخواهد بود روزی که ما هم ناچار باشیم توضیح دهیم عملکردمان را بسان پیشینیان که محکومند چرا ۹۸درصد رای مثبت دادند به آنچه که از ماهیتش بی‌خبر بودند و باعث شدند آنچه را امروز شاهدیم...
در آن روز من می‌خواهم بگویم بین سه راهی که برای تغییر وجود داشت، یعنی یکم) انقلاب، دوم) حمله نظامی، سوم) اصلاحات، من سومی را برگزیدم که معقولانه‌تر می‌آمد:
یکم) انقلاب کردند و دیدیم چه سنگی به ته چاه افتاد که هنوز بعد از سی سال هفتاد میلیون هم قادر به بیرون آوردنش نیستند که الحق محکم زنجیری ساختند با نام آزادی و استقلال و قفلش زدند به گردن ملت... آری اصلا ذات انقلاب و آنارشی همراهش به راحتی امکان مصادره را فراهم می‌کند. یادمان نبود  جورج اورول در سال ۱۹۴۵، چه کودکانه نگاشته کرد داستان حاکمیت خوک‌ها را و شوربختانه ما تازه سی سال بعد (بهمن ۵۷) چه بالغانه تجربه‌اش کردیم! تازه با آن همه روشنفکر و آزادیخواه از شریعتی و طالقانی و بازرگان گرفته تا روحانیونی که آن زمان مورد علاقه عامه مردم بودند. حال به راستی چه تضمینی‌ست که آشوبی دوباره، نتیجه بهتری عایدمان کند؟!
دوم) حمله نظامی: در رویاپردازانه‌ترین حالت یعنی اگر خوی بیگانه‌ستیزی و میهن‌طلبی ایرانیان را محو شده درنظر بگیریم (که محال است) باز هم مثال عراق و پریشانی‌اش به خوبی گویای همه چیز است؛ تازه عراقی که از نظر وسعت، قومیت و جمعیت به هیچ وجه قابل قیاس با ایران نیست. خلاصه در خوشبینانه‌ترین حالت، ویرانه‌ای خواهیم داشت که سر تعیین حکومتش بین قومیت‌ها درگیری و جاروجنجال خواهد بود؛ می‌دانی ویرانه یعنی چه؟!
سوم) اصلاحات: می‌دانم چه غیرقابل تحمل است وقتی خودکامگان رایت را به نام خود مصادره می‌کنند و چه توهین‌آمیز و خفت بار است شنیدن صدای مجری تلویزیون که بار دیگر، رای تو را نشانه حماسه‌ای خواهد دانست مبنی بر تجدید میثاق با <...> و پیام‌های تشکر را یکی پس از دیگری می‌خواند اما بزرگی به خرج بده و این توهین‌ها را تحمل کن که این فقط ظاهر قضیه است به خاطر آینده‌ای که خواهد آمد دیر یا زود بی‌‌سوخت و سوز. صندوق رای حتی اگر بسان امروز چنین نحیف شده باشد که بی‌آبروها با نگهبان گماردن برش و استصواب کردن بر پیکرش، تمام تلاششان را برای بی‌اعتباریش صرف کرده باشند اما به هرحال ذات صندوق برآمده از دموکراسی‌ست و پیامش صلح‌طلبی و بی‌گمان از این روست که چنین در کارش دغل می‌کنند...
می‌دانم که با استصواب و به نام تعیین صلاحیت‌، حق انتخابی برایت باقی نگذاشته‌اند اما حداقل از این ده درصد بی‌کیفیتی که موجودند به شکل صددرصدی استفاده کن و استخوانی بساز در گلوی آنها که از دوم خرداد و مجلس ششم، خار به چشم دارند. مسیر اصلاح طولانیست و باید صبور بود و ذره ذره به دست آورد اما مطمئنا نتیجه‌اش از دو راه قبلی بهتر و مطمئن‌تر خواهد بود.
به امید "روزی که دوباره کبوترهایمان را پرواز" دهیم نه در یک ویرانه‌سرا که در قصری با حضور "مهربانی و زیبایی."  

پ.ن: در همین رابطه، نوشته پارسالم برای انتخابات شوراها اینجاست.

+ نوشته شده در ساعت 22:25 توسط حمید
86/12/11
بس نکته غیر حسن بباید که...

زیاده عرضی نیست...

پ.ن۱: به دنبال پیروزی های ملت ایران و قدرت اول جهان بودنمان، تا اطلاع ثانوی چشم امید داریم به نمایندگان کشورهای گداگشنه‌ اندونزی، لیبی و ویتنام.

 

پ.ن۲: زمان می گذرد و زمانه هنوز نه...

پ.ن۳: آقا چقدر دلمان می خواست حداقل یک روز صبح زود هم که شده روی پولیورمان یه اورکت ضخیم چهار دکمه می پوشیدیم و در حالی که زیر لب به زمین و زمان فحش می دهیم از خونه بیاییم بیرون و تو ماشین به مجری پرانرژی رادیو که با صدای رواعصاب هی به زمین و زمان صبح به خیر می گوید، لعنت بفرستیم...

 

پ.ن۴: "وقتی آن لحظه روشن فرا رسد، دیگر همه چیز تنها یک بهانه است؛ مثل عکس که بهانه ماندن است، مثل کفش که بهانه راه رفتن است و مثل زیبایی که بهانه به آینه نگریستن است."

پ.ن۵: موسیقی مغذی ترین غذای روح است چه با لبخند چه بی لبخند.

پ.ن۶: در راستای علی سنتوری و رادان فوق‌العاده‌اش "بگذارید دوباره سنتورها به ستایش انسان برخیزند."

پ.ن۷: آقا من درک نمی‌کنم کشوری که رییس‌جمهورش الف.نونه چرا مربی تیم فوتبالش باید افشین قطبی باشه؟!

+ نوشته شده در ساعت 19:33 توسط حمید
86/11/27
مناجات نامه شیخ حمید بالا اولی

بعد از تقریبا یک سال که بیشتر وقت آزاد و غیر آزادم را (سوپروایزرجان، تو ببخش) با چک کردن لینک های بالاترین به نحو مطلوبی تلف! می کردم، بالاخره دیروز با فعال شدن امکان عضویت با دعوت اعضا، وسوسه شدم که تقاضا بدهم برای دعوتنامه. خوشبختانه پس از اندکی صلاحیتم توسط هیئت اجرایی و نظارت احراز شد و امکان عضویت فراهم و این شد که من از دیشب تا الآن که ساعت در دهات ما (جنب استوا) تقریبا ده و نیم صبحه هی بالا و پایین کنم بالاترین را و هی شمارش کنم آرا را البته به صورت رایانه ای و هی...

 حال دست به دعا و سر به سجده و کمر به رکوع زمزمه می کنم:

- اگرچه ما ایرانی ها به طور محیرالعقولی ذاتا هم استبدادزده و هم دیکتاتوریم اما باشد که با این بهانه اگر نه یک دموکرات حداقل یک جمهوریخواه یا دست کمش دیگر یک مردمسالار دینی بشویم. 

- اگرچه تحصیلکرده های خارج نشین ما را یک سینه ممکن است از زندگی و آبرو ساقط کند اما باشد که چنان اعتباری یابیم که حتی ران هم نتواند بی اعتبارمان کند. 

- اگرچه رییس جمهورمان الف.نون است اما باشد که باراک اوباما مثبت بیاورد به اندازه تمام اعتبار* و انرژی* ما تا بلکه یک طرف دست از سرِ خرِ شیطان بردارد.

اگرچه جنبه بحث و تبادل نظر نداریم اما باشد که در صورت وقوع، به هم فحش ندهیم یا حداقل قهر نکنیم برویم آبستراکسیون یا دست کم کمش دیگر هی نامه خداحافظی ننویسیم و فریاد وامصیبتا.

- خلاصه اینکه اگرچه آب دارد سربالا می رود اما باشد که بالااولی خوانی ما مثال تف سربالا نشود.

 

*از اصطلاحات بالاترینی

+ نوشته شده در ساعت 6:7 توسط حمید
86/11/21
چه هوای دلپذیری!

همزمان با دهه البته مبارک فجر، فیلم (انیمیشن) پرسپولیس ساخته مرجانه ساتراپی رو دیدم و جدا از دو سه اشکال منطقی قابل چشم پوشی، المنه لله که دلچسب بود (به خصوص مادربزرگ داستان با آن توصیه های فوق العاده اش). در مجموع به نظرم روایت تراژیک قابل دفاعی آمد از انقلاب، جنگ و فرهنگ ایران که در ادامه، وقایع زندگی شخصی مرجانه هم با آن ترکیب می شود و در مجموع درام جذاب و ملموسی (به خصوص برای ایرانی ها) ساخته و پرداخته می شود. البته ناگفته نماند که راوی، قجرزاده ای از قشر "مرفه بی درد" با اقوامی دارای عقاید کمونیستی است.

از بین جوایز ریزودرشتی که پرسپولیس تا حالا برنده شده، مهمترین آنها جایزه ویژه هیئت داوران جشنواره کن بوده و حالا هم به عنوان بهترین انیمیشن، نامزد اسکار است؛ باشد که موفق شود.

 “I did it 55 years ago. Back then, no one was getting a divorce. I knew that I would be happier alone than with a damned nuisance! A first wedding is a rough work for the second one.”

 

پ.ن۱: بیست و دوی بهمن بیست و دوی بهمن، روز از خود گذشتن، روز نجات میهن، روز پیروزی ما، روز شکست دشمن... تازه، روزی که به همگان اثبات شد دقیقا رفتن دیو به معنای ورود فرشته است بی کم و کاست...  تازه شم هی آمریکا آمریکا، ثروت انبوه تو خون دل توده هاست، تیغ تو بر سینه ها، دشنه ماتم زده، دزد جهانخواره ای، دیو ستمباره ای، عقرب جراره ای، روبه مکاره ای به جان خودم... راستی نبودی ببینی به کوری دیده دشمنان، شکسته شد سد اهریمنان... ختم کلام اینکه هوا دلپذیر شد، گل از خاک بردمید، پرستو به بازگشت بر پهنه امید، بر منکرش لعنت، بشمار...

 

پ.ن۲: در سالروز تولد رضاشاه میریم که داشته باشیم رقابتی ترین انتصابات دنیا را. راستی دکتر عارف دوست داشتنی ممنون از اینکه نشون دادی آب خواجه نصیر رو نوش جان کردی.

 

پ.ن۳: "پایان تنهایی، آغاز بازار است و آنجا که بازار آغاز می شود، همچنین آغاز هیاهوی بازیگران بزرگ است و وزوز مگسان زهرآگین؛ پر است بازار از دلقکان باوقار... ای عاشق حقیقت، بر این مطلق خواهان زورآور رشک مورز! حقیقت هرگز بر ساعد هیچ مطلق خواه ننشسته است..." چنین گفت زرتشت، نیچه

+ نوشته شده در ساعت 1:50 توسط حمید
86/10/28
هنگ کنگ، دوربین، موبایل

پنج شش روزی رفته بودم هنگ کنگ جهت تفریحات سالم. در مجموع بسیار راضی کننده بود و خوشبختانه ارزش دیدن داشت؛ اما مشاهدات:

 

**هنگ کنگ یه جورایی بندر-جزیره-شهر-کشور به حساب میاد که تا ده سال پیش زیر نظر انگلستان بوده و از سال ۹۷ به چین واگذار شده اما کماکان دارای تشکیلات دولتی، واحد پولی، اداره مهاجرت و پلیس مستقله. خود مردمش معتقد بودن تا زمانیکه انگلیسی ها بالا سرشون بودن اوضاع خیلی بهتر از حالا بوده به خصوص (و طبعا) از نظر دموکراسی و قانون مداری.

 

**کلا هنک گنگ از سه تا جزیره اصلی (چهار بخش شهری) به علاوه دویست و شصت تا جزیره کوچولوی دیگه تشکیل شده و با جمعیت تقریبا هفت میلیون نفریش، به لطف زیرساختی که انگیسی ها مهیا کردن از نظر اقتصادی بالاترین رشد ناخالص ملی در آسیا رو (بالاتر از ژاپن و حتی چهار قدرت برتر اقتصادی اروپا یعنی آلمان، فرانسه، بریتانیا و ایتالیا) داره.

 

**اگرچه سیستم حمل و نقل عمومی فوق العاده کار آمدی داشت اما با این حال صبح ها و بعدازظهرها مردمش به ناچار وقتشون کمی در ترافیک هدر می شد.

 

**از نظر وجود ساختمان های بلند، هنگ کنگ با داشتن بیشترین آسمان خراش، بلندترین شهر دنیا به حساب میاد. معماری مدرن این ساختمان ها واقعا دیدنی بود اما نکته جالب اینکه در مرکز شهر وجود ساختمان های فوق العاده قدیمی (خیلی کهنه تر از اونایی که تو خیابون انقلاب هست) در کنار این آسمان خراش های مدرن، بافت و ظاهر شهری مضحکی رو به وجود آورده بود.

 

**برخلاف سنگاپور، مردمش خیلی شیک و خوب لباس پوشیده بودند و تقریبا مثل ایران (نه به آن شدت البته) اکثر دخترها آرایش داشتند و می توانستی حتی مد را هم ببینی و تشخیص بدهی.

 

**ویکتوریا هاربر، ocean park، دیزنی لند، ویکتوریا پیک و سواحل شنی دریای چین از جمله مکان های توریستی بسیار مهم هنگ کنگ هستن که واقعا هم دیدنی و جذاب بودن.

 

**آب و هوای هنگ کنگ الآن که مثلا خنک ترین زمانش محسوب می شد مثل اوایل یا اواسط پاییز تهران بود.  

 

**ساکنان تقریبا اکثر کشورهای دنیا (به جز ایران و تنها هفت هشت کشور دیگه) بدون نیاز به ویزا میتونن وارد هنک کنگ بشن. به هر حال به علت عزتمندی فوق العاده، ایرانی ها باید قبل ازعزیمت، تشریفات کامل اخذ ویزا (از جمله پرکردن فرم درخواست، نشون دادن توانایی مالی، وضعیت اشتغال، مشخص کردن برنامه سفر، پرواز، هتل و غیره) رو به جا بیارن. برای من تقریبا سه هفته طول کشید تا با ویزام موافقت و صادر شد و عزتمندتر اینکه بعد این همه، تازه تو فرودگاه هنگ کنگ یه ساعت معطل شدم تا باهام مصاحبه کردن و الی آخر.   

 

پ.ن۱: نیک گفته اند که "تو محور شرارت، ژیان و عشق سرعت" و در همین راستا باز گفته اند "اینکه دستاتُ روی سر میذارن، اینکه باهات هیچ کاری ندارن، اینکه تو بازیشون راهت نمیدن، اینکه سربه سرت میذارن..." خلاصه که زنده باد جبر جغرافیایی.

 

پ.ن۲: چندتایی عکسای هنگ کنگ رو اینجا آپلود کردم.

 

پ.ن۳:بعد از تقریبا پنج سال، بالاخره دوربین کانن پاورشات A75 ام رو بازنشسته کردم و به جاش یه کانن IXUS 75 خریدم. هر چی این انتخاب آسون بود، در مقابلش تصمیم گیری برای جایگزینی گوشی نوکیا 6260 تقریبا سه ساله ام، سخت بود. خلاصه بالاخره بعد از یه ماه بررسی، بین یک iPhone آنلاک شده و نوکیا N95 8GB، برخلاف انتظار، این نوکیا بود که برنده شد علیرغم قیمت بالاترش!

+ نوشته شده در ساعت 22:35 توسط حمید
86/10/07
شهر شهر فرنگه

- بی نظیر بوتو ترور شد تا جهان اسلام تنها رهبر زن خود (احتمالا از پیدایش اسلام تاکنون) را از دست بدهد. از آنجاییکه بوتو در اقدامی انتحاری کشته شده، این ترور هم از آن دسته ترورهایی است که قاتل و مقتول هر دو شهید به حساب می آیند و لابد نزد پروردگار به روزی خوردن مشغولند. (فقط خدا کنه جلوی خدا دوباره نزنن همدیگه رو بکشن.)

- البته اینکه مادرش ایرانی بوده برای ما مهم تر از این است که هاروارد و آکسفورد درس خوانده بود همان طور که احتمالا نوع پوششش برای براداران غیور مهم تر از جانش بود.

- یادش به خیر بچه گی هام نصف اخبار تلویزیون و رادیو (چه بسا سه چهارمش) درباره بی نظیر بوتو بود.  خدا رحمتش کنه.

 

پ.ن1: یک سه تایی از کتاب "داستانک هایی برای روزگاری که سپری می شود":

"*یک زمان همه به همه راست می گویند و ازجمله به عشقشان

 یک زمان تری همه به همه دروغ می گویند جز به عشقشان

 یک زمان ترینی همه به همه راست می گویند جز به عشقشان

 

*یک زمان عشق قرارداد نانوشته ای است برای خیال انگیز کردن لحظات روزمرگی

یک زمان تری عشق قراردادی می شود برای رسیدن به سود علی الحسابی

یک زمان ترینی عشق قراردادی می شود برای دریافت سود سپرده بلندمدت

توجه:درتمام این زمانها ترکیب عین و شین و قاف به طور یکسان استفاده میشود.

 

*به خیال خود عشق را می خواستند جاودانه کنند اما تمام هنرشان مهر جاودانگی زدن بود بر پستی و حقارتشان."

 

پ.ن2: دوستی با آدم کاسبکار به اندازه بحث با آدم مست، احمقانه است.

+ نوشته شده در ساعت 0:23 توسط حمید
86/09/30
یلدای یلدا
نترس از شب یلدا، بهار آمدنی ست...

"سرم خوش است و به بـــانگ بلند می گـــویم
که من نسیـــم حیـــات از پیــــاله می جــــویم"

+ نوشته شده در ساعت 20:36 توسط حمید
86/09/09
خاطرات دوزاری

به لطف توقیف کتاب جدید مارکز که طبعا مانند تمام قدغن شده های دیگر منجر به استقبال پرشور امت از آن شد، من هم دوسه ساعت برای خواندن "خاطرات روسپیان سودازده من" صرف کردم (درواقع بهتر است بگویم هدر کردم). در کل یک داستان اروتیک که شاید به جز پنج شش جمله به درد بخور (ان هم تکراری)، چیز دیگری نداشت. واقعا نفهمیدم مهاجرانی (همین عطاالله خودمون رو میگم) چه نکته خاصی در این کتاب دیده بود که آن را برتر از صدسال تنهایی ارزیابی کرده است. این درست که داستان منتهی به یک عشق مثلا شورانگیز می شود اما فراوانند رمانهایی که بسیار غنی تر این کار را کرده اند...  

خلاصه باز هم صدرحمت به همون حاج یونس فتوحی.

   

پ.ن۱: پس از سیصدوبیست و یک روز زندگی در گراجواِیت هال، امشب وداع می کنیم...

 

پ.ن۲: در تحقیقی برای اثبات کلیشه های مردسالارانه موجود حتی در جوامع مترقی، یک روانشناس، معمایی را بدین شکل طرح می کند: "پدری با پسرش در جاده تصادفی شدید می‌کند. پدر در جا می‌میرد. پسر را به بیمارستان می‌برند. دکتر جراح همین که پسر را می‌بیند، می‌گوید: این که پسر من است. سؤالی که از فرد می‌کنیم، این است که چگونه چنین چیزی ممکن است؟

 جواب ساده است چون جراح، مادر پسر است! ولی نکته جالب اینکه خیلی کم هستند اشخاصی که جواب این معما را پیدا می‌کنند!"

+ نوشته شده در ساعت 19:13 توسط حمید
86/08/30
تمت
تمــــــام شد تمـــــــام شلوغی های ترمی که تمــــــــام ناشدنی می آمد.
ساعت که داشت آخرین ساعت امتحان سه ساعته را نشان می داد، من شمردم ساعت هایم را، شده بود ده ماه و پنج روز استوا...

پ.ن۱: خوابم می آید دقیقا به اندازه کسی که در هشتاد و هفت ساعت اخیر، تنها شش ساعت و ده دقیقه خوابیده است.

پ.ن۲: "در آخرین تلفنش به زنش گفت یک طرح دارد که خدا را غافلگیر می کند. زن پرسیده بود: چه طرحی عزیزم؟ گفته بود: اگر همه مردم دنیا خودکشی کنند و کسی جر نزند، همه چیز روشن می شود."

+ نوشته شده در ساعت 21:10 توسط حمید